تاش

تاش

آنا شب خوب نخوابیده بود. تا دم دم های صبح کابوس دیده بود و هر چند دقیقه از خواب پریده بود. آخر رفت پایین یک لیوان چای بیدمشک دم کرد و جلوی تلویزیون خوابش برد. بیدار که شد آفتاب افتاده بود تو هال. یک پتو روش بود که یادش نمی آمد دیشب با خودش آورده باشد روی کاناپه. در اتاق را آهسته باز کرد. مرد خواب بود. حتی تو خواب هم اخم داشت. آنا لباس هایش را پاورچین برداشت و رفت پایین. چای را که دم می کرد هنوز سرش ذوق ذق می کرد از بیخوابی. نان را گرم کرد پیچید توی سبد. پنیر را قالب زد و با خیارهای نگینی و مغز گردو گذاشت زیر سرپوش. خودش میل به هیچی نداشت. حتی قهوه سرد شده هم به زور از گلوی خشکش پایین می رفت. برای مرد می گذاشت. که اگر زود بیدار شد صبحانه اش آماده باشد. 

 



[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]

برچسب ها :

تاش,تاش
نظرات کاربران
X
در صورت مشاهده مطالب مغایر با قوانین و شعونات اسلامی از بخش ارتباط با ما گزارش دهید تا سریعا حذف گردد