آباژور

آباژور

مرد می خواهد برود سرکار. آنا پاهاش را جمع کرده است روی کاناپه و طراحی می کند. مداد کنته اش اذیتش میکند. نوک زبری دارد گیر می کند به بافت کاغذ. مرد جلوی آینه دکمه های پیرهنش را می بندد می گوید " چیزی لازم نداری بگیرم؟"

آنا سر می اندازد بالا که نه. مرد دوباره می گوید " هوم؟!" کله اش را ندیده است. آنا به زحمت زبانش را تکان می دهد " نه" و تازه یادش می افتد " فقط فردا باید برم خرید"

مرد کنارش می نشیند و فنجان چایش را برمی دارد " چی می خوای بخری؟" 

آنا مداد را محکم می کشد دور حلقه های لوله بخاری. نوک مداد می شکند " اه، باز شکست. عجب جنس بنجلی شده این فابر. هان؟! چی می خوام بخرم؟ هیچی، یک کم رنگ. یک مداد کنته هم باید بگیرم" 

مرد نفسش را پرصدا می دهد بیرون " مگه شما قرار نبود از پول فروش تابلوهاتون رنگ بخرید؟" روی تابلوهاتون مکث بدی می کند. 

قرار بود اما وقتی آنا سر لج افتاده بود که دیگر یک ریال از مرد نمی گیرد. که می خواهد مستقل باشد به هیچ احد الناسی هم حساب پس ندهد. همان شبی که دعوای بدی کردند و آنا کارت مرد را انداخت جلویش که ارزانی خودت، تابلوهام را می فروشم هرچی لازم دارم می گیرم. سر همین تدریس طراحی را قبول کرد اما از همان شب طلسم شد کارهاش حتی یکی را تمام نکرد. 

مرد هنوز منتظر نگاهش می کند. منتظر که آنا بگوید حق با توبود من بدون تو نمی توانم حتی رنگ بخرم. آنا بدون اینکه نگاه کند یکی از مدادها را چنگ می زند. با حرص سر آباژور را می کشد. مرد فنجانش را می گذارد توی سینی " حالا چقدر می خوای؟" آنا با تردید نگاهش می کند " نمی دونم" مرد کیف پولش را از جیبش درمی آورد. همان کارت کذایی را می گذارد جلوی آنا. رنگ سفید و صورتی کارت مثل دهنی شده است که دندانهایش را بیرون انداخته و به آنا نیشخند می زند. آنا زیر لبی می گوید " ممنون" و مداد را می کشد به کله آباژور. 

مرد  بلند می شود با لحن پر رضایتی می گوید " خواهش می کنم خانم"  می ایستد روی دست آنا را نگاه می کند. آنا هنوز با استرس آباژور را زیر و رو می کند. مرد می گوید " چطور می تونی فقط با چند تا خط یک کاری بکنی که حتی بشه لامپش را هم تصور کرد؟ جدا من بهت حسودی می کنم"

آنا با حیرت نگاهش می کند. خیلی وقت است مرد حتی با دقت یکی از کارهایش را ندیده است. دهن باز می کند حرفی بزند. مرد خم می شود روی موهایش را می بوسد " مراقب خودت باش عزیزم. در هم حتما قفل کن. یادت نره زنجیر هم بندازی. اگر ترسیدی هر موقع بود به من زنگ بزن. خوب؟" 

آنا دهنش را می بندد و فقط سر تکان می دهد که خوب. یادش نمی آید چی می خواست بگوید. 

برچسب ها :

آباژور,آباژور
نظرات کاربران
X
در صورت مشاهده مطالب مغایر با قوانین و شعونات اسلامی از بخش ارتباط با ما گزارش دهید تا سریعا حذف گردد