شنبه

شنبه

بنفش را تیره تر از آنی داده است که خواسته بودم. گفته بودم یک چیزی تو مایه های یاسی تیره، اما این بیشتر شبیه بادمجانی است که زیر آفتاب مانده باشد. مغازه رنگ که نباید این قدر روشن باشد. ده تا نورافکن گذاشته است روی سقف. هیچ رنگی همانی نیست که تو نور بیرون است. باید تینت بگیرم اما فکرنمیکنم دربیاید پایه آبی اش خیلی بالاست. لعنت به اسم این رنگها که هیچوقت تو ذهنم نمی مانند. سر کلاس ترکیب هم همیشه جا می ماندم. یک بار اینقدر دنبال اپل گرین گشتم که باقی هفت، هشت تا رنگ دیگر از دستم رفت. 

مادرجون سرش را از روی قرآن بلند میکند. می گوید "چیه یک ساعته خیره شدی به این رنگ؟ خرابه مادر؟"

خنده ام میگیرد " نه، اون رنگی نیست که می خواستم. اسمش را نمی دونستم. اشتباهی یک رنگ دیگه گرفتم"

به حوصله عینکش را برمی دارد. این نگاهش را می شناسم. باز من گفتم رنگ و الان است که بزند به صحرای کربلا. به وقتی که می نشست پای دار قالی و اوستا نقشه می خواند. یشکی سفید، گلبهی جاخواه، واگشتش دارچینی، دووشکی لاکی. تا دهن باز میکند می گویم "چایی میخوری؟"

یک لحظه میماند. یادش به حرفش هست و نیست. بی حواس می گوید " نیکی و پرسش؟"

خودم را در آشپزخانه گم می کنم. زیر کتری را کم می کنم تکیه می دهم به دیوار. نور ماشین های عبوری می شکند تو پرده. از کنار برگهای حسن یوسف خیره می شوم به تاریکی شب. گوشی را از جیب شلوارم می کشم بیرون.جز ساعت هیچی روی صفحه نیست. صفحه پیغام ها را دوباره باز می کنم. دو ساعت پیش تیک خورد که دلیور شد. پس چرا خبری ازش نیست؟ یکی بالای سرم پایه مبل را می کشد روی زمین. حتما باز پروانه است. اینقدر این اسباب و اثاثیه را کش واکش می کند تا آخرش یک روز خودش با چسترفیلدش و کافکا با هم می آیند پایین. 

صدای مادرجون درمی آید " رفتی کجا موندی تو؟"

داد می زنم " الان میام"

دوباره گوشی را نگاه می کنم، هیچی. می نویسم کجایی، اما سند نمی کنم. گوشی را فرو می کنم تو جیب شلوارم. آویز سنجاقکش تکان می خورد نور می افتد روی کابینت. چشمم دنبال نور می رود. مگر نگفت امشب زنگ می زند قرار فردا را بگذاریم؟ یعنی یادش رفته؟ قییییژ، این بار مبل را می کشد طرف در آشپزخانه. آن بالا می شود نزدیکی های تلویزیون. صدایش می آید اما کلمه ها لابلای تیرهای سقف گم می شوند. حکما سر یکی داد می زند که بیاید سر میز را بگیرند. کی بالاست؟ بابا که هنوز نیامده است. افشین هم ندیدم آمده باشد. مگر اینکه افسون باشد. او هم که عمرا دست بزند. چه خوب که بالا نیستم وگرنه .. 

گوشی تو جیبم می لرزد. به هول درش می آورم. نفسم یخ می بندد. پروانه است. دنبال کارگر مفت می گردد. گوشی را پرت می کنم روی کابینت. دور خودش می چرخد. تا زنگ آخر نگه می دارد. کتری جوش آمده است. می گیرم روی قوری که دوباره گوشی تکان می خورد. نزدیک است دستم را بسوزانم. قوری را همان طور رها می کنم. باز هم پروانه است " بیا بالا کارت دارم" دندانهام را روی هم فشار می دهم، حرومزاده. قوری را می گذارم روی کتری. دنبال روقوری می گردم. صدا می زنم " مادرجون" جواب نمی دهد " مادرجووون، روقوری کجاست؟" صدایش را می برد بالا " الله اکبر"

همان طوری رهایش می کنم برمی گردم تو هال. بوم  کنار پنجره حیاط است. سفیدی گل های دست دخترک بدجوری تو ذوق می زند. طاقت نمی آورم می نویسم کجایی چرا جواب نمیدی؟ دلیور که می شود گوشی را می اندازم روی مبل. صدای پروانه می پیچد تو پله ها " آنا" 

خودم را می اندازم توی دستشویی. قفل را می بندم گوشم را می چسبانم به در. باز صدا می زند " آنا، کری؟". مادرجون بلند می گوید الله اکبر. شیر آب را باز می کنم زل می زنم به خودم در آینه. زیر نور لامپ رنگم به زردی می زند. ریمل ریخته است پای چشم هایم. نوک انگشت هایم را تر می کنم می کشم زیر چشم هام. سیاهی می کشد تا روی گونه هام. 

"آنا، همین الان بیا بالا"

از پشت در بیلاخ نشانش می دهم که یادم می افتد مداد کنته ام بالاست. آخ، میکوبم تو پیشانیم. امشب باید پرتره آن زنیکه را تمام کنم وگرنه این بار خودم را می کند پرتره می زند به دیوار. پا می کشم تو هال. سرم را از لای در می برم بیرون " بله؟"

 ایستاده است بالای پله ها. دهنش باز است برای یک آنای دیگر. دستش را تکان می دهد" چه عجب، افتخار دادی بالاخره جواب بدی. بیا بالا کارت دارم" پایش را می گذارد روی پله بالایی "اومدی ها. الان کارت دارم نه فردا"

"خیلی خوب" حرومزاده. 

کیف و کتابهام را از روی زمین جمع می کنم. مادرجون سلام نمازش را می دهد "چیز سنگین بلند نکنی مادر"

سر تکان می دهم که باشد. مانتو و مقنعه ام را می اندازم روی شانه ام و گامبریج را بغل می گیرم. یک چیزی روی مبل چشمک می زند.  گوشی است.  

برچسب ها :

شنبه,شنبه
نظرات کاربران
X
در صورت مشاهده مطالب مغایر با قوانین و شعونات اسلامی از بخش ارتباط با ما گزارش دهید تا سریعا حذف گردد