مرد خیال من

مرد خیال من

این هفته آخرین روزهای سی و سه سالگی است. سن خوبی نبود. دوستش نداشتم. سالی بود که به جد به هدر رفت. اما بیشتر از آن از سی و چهار وحشت دارم. انگار شروع یک سراشیبی تند است. بچه که بودم فکر می کردم آدمها در این سن آنقدر پیر هستند که باید بمیرند. اقبال بلندم همیشه تمام آدمهایی هم که در زندگی من بوده اند در فاصله دو تولدم بوده است. برای همین هیچ وقت کادوی تولد نگرفته ام. تو خانواده ما هم رسم نیست. فقط کیک و تمام، آن را هم خودم باب کرده ام. با اینکه سال روی سال عمرم به هیچ می رود اما اشتیاق کودکانه ای دارم برای تولدهایم. فکر می کنم یک روز خیلی خاص است، یک روز فوق العاده. یک روزی که هرگز تکرار نمی شود. 

امروز درمانگاه خیریه بودم. کاری نداشتم زل زده بودم به در و دیوار خیالات می بافتم. داشتم به این فکر می کردم که در زندگی جز همین مدرک پا در هوا چیز دیگری ندارم. عمرم را گذاشته ام پای چیزی که حتی بهش دلبستگی هم ندارم. فکر می کردم اگر برگردم به هجده سالگی، چقدر زندگیم عوض خواهد شد؟ اگر زود ازدواج می کردم الان چقدر از زندگیم راضی بودم؟ اگر به جای کارم، هنر را انتخاب می کردم چقدر راضی بودم؟ اصلا فرقی می کرد؟ داشتم فکر می کردم که باید یک شوهر پولدار خوش تیپ پیدا می کردم تا بدون دغدغه نقاشی بکشم و به مزونم برسم. احتمالا هنوز هم دوستش داشتم. از این فکر خنده ام گرفته بود که یک صدای خیلی جذاب گفت " ببخشید خانم، مدیریت را کجا می تونم ببینم؟"

قد بلند، هیکل خیلی خوش تراش، موهای جوگندمی، چشم های روشن و خط فک محکم. بوی عطرش از دم در تا میز من می آمد. کت جیر پوشیده بود و شلوار جین. یعنی چه رصدی کردم. با دست اشاره کردم به اتاق مدیریت. خیلی قشنگ سرش را تکان داد گفت " سپاسگزارم خانم" خیلی خوب بود. انگار از توی خیالم پریده بود بیرون. 

برچسب ها :

مرد خیال,مرد
نظرات کاربران
X
در صورت مشاهده مطالب مغایر با قوانین و شعونات اسلامی از بخش ارتباط با ما گزارش دهید تا سریعا حذف گردد