صبح یک روز تابستانی

صبح یک روز تابستانی

می خواهم از فرم قصه بیایم بیرون. همان داستان را به صورت روزمره هایی می گذارم که شاید اتفاق افتاده باشند. این طوری شاید دستم بیشتر عادت کند به نوشتن های داستانی. 


به صدای آب بیدار می شوم .نور دستشویی چشمم را می زند. سایه بلند بهنام افتاده روی دیوار. دست و پاهام خشک شده  از باد کولر. سر برمی گردانم طرف ساعتپلک هام چسبیده اند به هم، عقربه ها را تار می بینم. سایه کش می آید تا بالای سرم. در را محکم می بندد. دست های سایه تکیه می زنند به کنار تخت. صورتم را می گذارم روی انگشت هاش. هوله را محکم می کشد به صورتش. ته ریشش صدای زبری می دهد. دلم چنگ می شود. لرز می افتد به تنم. ناله می کنم " بهنام"

هوله نمدار را پرت می کند روی دسته مبل " هان؟ بیداری؟" ته صداش هنوز خواب هست

نگاهم می کشد به هوله خیس و مچاله، چندشم می شود " داری می ری کولر هم خاموش کن، سرده

خمیازه بلندی می کشد در کمد را باز می کند " حالا که بیداری پاشو یک نیمرو برای من بزن امروز باید زود برم کارگاه"

چشم هام را محکم می بندم، سرم را می برم زیر پتو " من خوابم"

صدای تقه در کمد می آید " پاشو دختر خوب، پاشو قربونت برم .. پیرهن سفیدم را شستی کجا گذاشتی؟ همون که خط های آبی داره"

 " نمی دونم"  می دانم، توسبد رخت چرک ها.  صبر کردم لباس سفیدها جمع بشوند به هم، اما وقتی امید روی تخت ما بالا آورد همه اش شد سهم ملحفه هادو هفته است مانده گوشه حمام. بچه ام خواب بد دیده بود

پتو را از روی سرم می کشد " یعنی چی نمی دونی؟ پاشو ببین کجاست می خوام بپوشم" 

فقط نگاهش می کنم. چشمهاش تیره می شود " نشستی، نه؟

چانه می اندازم بالا که نه. خم می شود روی صورتم " یک ماهه الان، چی کار می کنی تو؟" چشم هاش تو تاریک روشن اتاق برق می زند " خوبه نمی خوای یخ حوض بشکنی بشینی توحیاط بشوری

یخ که می گوید بیشتر لرز می گیرم از باد کولر. کاش خاموشش می کرد. انگار تب دارد تنش. با یک تا ملحفه زیر این باد می خوابد باز هم کلافه است از گرما. دست می برم بالای سرم کیمونوم را برمی دارم می اندازم روی شانه هام، آستین هاش را می پیچم دورم. کرک های نرمش می کشد روی پوست یخ زده ام.  این را مامان از روی بار دایی برایم آورد. بهنام که دیدش بدش آمد. از تنم کشید بیرون انداخت روی زمین. یکی از آستین هاش پاره شد دوباره خودم دوختمش. 

هنوز دارد غر می زند " والا خودم بشورم سنگین ترم یک پیرهن سفید با خط های مشکی می کشد به تنش. یکی هم دارد با خط های برجسته، سفید در سفید. کثیف بشود دوتا سفید حساب می شود. 

آشپزخانه گرم تر است. کتری را می گذارم برای چای. نور اول صبح شکسته است تو سفیدی پرده، خط های رنگی افتاده اند روی سنگ کابینت. انگشتم را می کشم روی سبز. قرمز قد کشیده است تا قوطی چای. دختر هندی روی قوطی هم ذوق کرده است به نور قرمز. یک طوری می خندد که لب هاش رفته اند تا زیر لبه ساری اش. تا همان جایی که رنگش رفته است. یک وقتی ساری او هم قرمز بود. آن موقع که من بچه بودم او هم تازه از هند آمده بود. مامان می گذاشتش تو کمد چینی ها، جفت قندان های کریستال. می گفت حیف است، از این چایی ها دیگر نیست. دایی آورده بود از بندر. آقام که دید روترش کرد. به مامان گفت چایی را بریزد تو یک ظرف دیگر، عکس این گبری را هم بیندازد دور. شب که آقام رفت مسجد برای نماز، مامان قایمش کرد تو کمد چینی ها

آب جوش را می گیرم روی قوری. نان را می گذارم گرم بشود. صدای حرف می آید از خیابان. لبه پرده را می زنم کنار. یک پیرمرد و پیرزن نشسته اند روی نیمکت پیاده رو

"چه خبره بیرون؟"  اخم هایش هنوز در هم است

پرده را می اندازم " خبری نیست". پیرزن بلند می خندد. صدایش بم است.یک خش کهنه ای دارد. انگار سال هاست پشت به پشت سیگار کشیده است

بهنام پرده را می زند کنار. نان و پنیر را می گذارم روی میز. می گویم " گردو می خوری بیارم؟"

نگاهش هنوز به بیرون است " نمی خواد دیگه، یک چایی بده من برم پرده را می اندازد. 

پیرزن باز می خندد. بهنام یک سیگار روشن می کند. تلخی دود می چسبد به ته حلقم. دلم بدجور سیگار می خواهد. یک نخ بیشتر ندارم. قایم کرده ام توکیف آرایشم. سرش را کج می گیرد که دود به من نخورد. چشمم با دستش می رود بین لب هاش. سر تکان می دهد که چرا این طوری نگاهش می کنم. خم می شوم روی میز، لب هاش را می بوسم. ته مانده دود می ماند توی دهنم. لب هام را فشار می دهم روی هم. مثل طعم اولین دودی است که از دهنش گرفتم. یک هفته بود عقد کرده بودیم. با مامان رفته بودیم به مادرش سر بزنیم. مریض بود، افتاده بود تو رختخواب. از وقتی من دیده بودمش مریض بود. حتی وقتی آمده بودند خواستگاری هم ناله می کرد. آخرش هم به چند ماه نکشید، مرد. بهنام صدام زد. می خواست عکس های سفرش را نشانم بدهدداشت سیگار می کشیدمامان تشر زد که در را نبندم. بهنام من را کشاند پشت در. دهنش را سفت چسباند روی دهنم. نفسم بند رفته بود. دهنش تلخ بود، مزه گس خرمالو می داد. 

نظرات کاربران
X
در صورت مشاهده مطالب مغایر با قوانین و شعونات اسلامی از بخش ارتباط با ما گزارش دهید تا سریعا حذف گردد