یک روز جمعه

یک روز جمعه

از بعد از نماز بیدارم. کتری را می گذارم برای چای. نور اول صبح می شکند تو سفیدی پرده آشپزخانه، طرح خط های رنگی افتاده روی سنگ کابینت. از بیرون صدای حرف می آید. لای پرده را باز می کنم، آن قدری که ببینم آن طرف خیابان زن ومرد پیری نشسته اند روی نیمکت پیاده رو حرف می زنند. دست پیرمرد یک نان سنگک است. حکما رفته اند برای صبحانه خرید. ژستش را دوست دارم. آن طور که یکوری تکیه داده به عصا و از زیر لبه کلاه به خیابان نگاه می کند. پرده را می اندازم. روی نوک پنجه بلند می شوم دفتر طراحیم را از کابینت بالایی می کشم بیرون. موهایم را گلوله می کنم بالای سرم. لبه پرده را می اندازم پشت گلدان جعفری. دو تا آرنجم را تکیه می دهم به لبه کابینت. پیرمرد هنوز نشسته است و با همان غرور کهنه با زنش حرف می زند. مداد را تند می کشم روی کاغذ. هنوز سر وگردنش را نکشیده ام که بلند می شود. مداد را می اندازم روی دفتر. 


سونیه یک ریز حرف می زند. تا گزارش کل عروسی را ندهد بی خیال نمی شود. بهنام دو دستش را می گذارد به چارچوب در " با کلپچ موافقی؟" تا به سونیه بگویم یک لحظه گوشی را نگه دارد، نازگل از پایین پله ها شهیه می کشد "آره بابایی، آره.بریم بگیریم" سونیه می گوید "چی گفت بهنام؟" صدایم را خفه می کنم " بهنام! تو مگرکلسترولت بالا نیست؟ کله پاچه آخه؟" می خندد عقب عقب می رود "کله پااااچه که نیست، یک کلپچ ناقابله. من بچه ها را می برم" سونیه باز می گوید " با توام، می گمت چی می گه بهنام؟ گفت کلچ؟" در را می بندم کلافه می گویم " نه بابا، می میره بگه کله پاچه حتما باید عین این لات ها بگه کلپچ" غش می رود از خنده " چه بامزه، کلپچ. نشنیده بودم" " ووی سونی تو هم، کجاش بامزه است؟ چندشه. اصلا انگار نه انگار مهندس این مملکته، تحصیلکرده است. حرف که می زنه صد رحمت به کل سهراب" به اسم کل سهراب ریسه می رود " تو هم کی را بند می کنی به کی" خودم هم خنده ام می گیرد " نخند سونی، به خدا این حرف زدنش بدجوری روی اعصابمه. چهار تا کلمه حرف می زنه هفت تاش یا از این اصطلاح های کوچه خیابونیه یا فحشه قربونش برم" سونیه پسرش را صدا می زند که یادش نرود ماست بخرد " یعنی گیرهای تو دختر از صد تا گیر بنی اسرائیلی هم بدتره. شوهر داری مثل ماه، قدرشو بدون خواهر من این قدر پی بونه نگرد. منم برم ناهار این ها را آماده کنم الان صداشون درمیاد" 


امید با دست و دهن چرب شبیه بچه گربه شده است. دلم ضعف می رود برایش. دست هاش را که زیر شیر می گیرم به ذوق می گوید " آبه".فقط همین را بلد است و بابا و پلو و بیا. یک وقت هایی هم لالا می گوید. اصرارش که می کنیم باز بگوید می شود اَاَ. بهنام به همین ها بند کرده است که این بچه بخواهد می تواند حرف بزند نیاز به هیچ دکتر و دارویی هم ندارد. اما دلم طاقت نمی گیرد. سه سالش تمام شده پا گذاشته است به چهار، باید خیلی بیشتر از این ها باشد حرف هایی که می گوید. نازی به سن الان امید بود شعر هم می خواند. این قدر حرف می زد که یک وقت هایی از دستش کلافه می شدم. اما امید نه. ناراحت است، خوشحال است، گرسنه اش است، نیست هیچی نمی گوید. فقط یک وقت هایی که می افتد روی دور نق نق دیگر هیچ طوری نمی شود ساکتش کرد. الانش که خوب است، تا پارسال فقط جیغ می زد. یک بار بهنام بد زدش. هنوز یادم می افتد دلم کباب می شود. خود بهنام هم بعدش ریخت به هم تا صبح نخوابید. اما جیغ هایش از سرش افتاد. امید دست هایش را می آورد که بو کنم " بَ" دستش را می بوسم " به به، چه پسری" بهنام صدایم می زند " یک چایی به من بده" 


تکه های الگو را جابجا می کنم. عرض پارچه نمی کشد به جای دوخت. صدای خنده نازی از سالن بلند می شود. دارند منچ بازی می کنند. بهنام تاس را می گذارد توی دست امید با هم تکان می دهند. تاس پرت می شود می خورد به مهره نازی. امید داد می زند " آیی" نازی ذوق می کند " مامان شنیدی؟ می دونه این مال من بود" محکم لپ امید را می بوسد. می گویم " آره عزیزم دیدم" بهنام بلند می شود " ناهارت کی حاضر می شه؟" چشم هایم را گرد می کنم " بگذار دو ساعت  بگذره از کله پاچه، بعد سراغ ناهار کن" دست هایش را می کشد بالای سرش "چیزی نبود که همه اش دو تا لقمه. خوب پس من می رم یک چرت می زنم آماده شد صدام کن" سر تکان می دهم که باشد.  پله دوم نرسیده تلفن زنگ می زند. نازی خیز برمی دارد روی گوشی. خیلی رسمی می گوید " بله، بفرمایید" بهنام برایم چشمک می زند که این را ببین. از کارگاه است، لوله آب ترکیده است. بهنام یک جوری داد می کشد تو گوشی که قلبم می ایستد. امید را که با ترس نگاهش می کند می کشم توی اتاق نازی" یک چیزی بده باهاش بازی کنه" در را می بندم. بهنام گوشی را پرت می کند روی مبل " مرتیکه بی پدر عرضه کار به این سادگی را هم نداره. بیا، گند زد تو روز تعطیلمون" می گویم " حالا اعصاب خودت را خورد نکن. شاید چیز مهمی نباشه" دو تا دستش را می برد تو موهاش "آره، آره" صدای شکستن می آید از اتاق نازی. "ماماااااان"


آفتاب دارد می نشیند. بهنام هنوز نیامده است. زنگ زد که دیر می آید ناهار بخوریم گفتم منتظرش می شویم. نیمرو دادم به بچه ها، قرمه سبزی را گذاشتم برای شب. مامان هم زنگ زد بگوید اسم نوشته است برای مشهد چیزی نمی خواهم برایم بیاورد؟ گفتم " سلامتی، خوش بگذره" قبلش به سونیه زنگ زده بود" کم بپیچ به پر و پای ای شوهرت. آخرش یک کاری دست خوت می دی دیگه نه راه پس داری نه راه پیش مادری" حوصله نداشتم " چشم مامان جون، چشم. شما هم بدون این که از چیزی خبر داشته باشی فقط طرفداری بهنام را بکن" " ها که پشتیشم می کنم چی کم داره مرد به ای آقایی؟ هیزه؟ دزده؟ روزی چار بار سیاه وکبودت می کنه؟ تو می دونی مشکلت چیه؟ خوشی زده زیر دلت نه.ورنه آقاتو یاد بیار به دست و پای بهنامم می افتی" خار می رود توی قلبم. تنها چیزی که در این دنیا نمی خواهم هیچ وقت به یاد بیاورم همان آقام است "  من آخرش نفهمیدم شما مادر منی یا مادرشوهرم؟" نچ نچ می کند " بس که نفهمی. مو غیر خیر و خوبیت می خوام که می گمت دل بده به زندگیت؟  ماشین انداخته زیر پات حساب کلفت نوکرت هم جدا می ده پول بی حساب هم که همین طور برا تو و بچه ها خرج می کنه. حالا لفس قلم حرف نمی زنه خو نزنه قرآن خدا غلط می شه؟ همه مردها هم شرت و شلخته ان خیالت تخت. کفش شاه اینگیلیسش هم دربیاری بو گربه مرده می ده" خنده ام بلند می شود. 


صدای مهمان ها را از پشت در آشپزخانه گنگ می شنوم. چاقو را تند تند می زنم به تنه خیار. متنفرم از مهمان ناخوانده،همین طوری سرشان را می اندازند پایین می روند خانه مردم فکر نمی کنند شاید شب روز تعطیل خودشان برنامه ای داشته باشند. هرچی می کشم از این بهنام است. خانه را کرده است کاروانسرای فک و فامیلش. گوجه را به ضرب محکمی نصف می کنم. سر نرگس از لای در می آید تو "کمک نمی خوای؟" موهاش را از زیر روسری گذاشته است بیرون. یک درجه روشن تر کرده ، هیچ بهش نمی آید. به زور می خندم "نه، دست شما درد نکنه.کاری نیست. همه چیزآماده است" می نشیند روی صندلی " حالا که همه چیز آماده است، قربون دستت یک چایی به من می دی؟" حتی تعارف نمی کند سالاد را از دستم بگیرد تا برایش چایی بریزم " چشم، الان براتون میارم" دستم را پاک می کنم یک فنجان نعلبکی از رو سینی برمی دارم. به خنده می گوید " تو هنوز عادت من را نمی دونی بعد این همه سال؟ من و بهرام عادت داریم به لیوانی. فنجون منجون به ما معتادها جواب نمی ده" چرا می دانم، مگر قهوه خانه است که لیوانی بریزم؟ می خواهی شیرینش هم بکنم؟ تو همان فنجان می ریزم " اشکالی نداره، دوباره براتون می ریزم" فنجان را تونعلبکی می گرداند "آقا جون به شما زنگ نزد؟" پس برای این است آمده زیر زبان بکشد " چیزی شده مگه؟" " نه بابا، انگار با این یکی زنش هم نمی سازه. بهرام را کلافه کرده از بس زنگ می زنه گله شکایت می کنه. انگار همین یک بچه را داره. خوشیش با دیگرانه آه و ناله هاش برای ماست" دندان هام را فشار می دهم روی هم " این طوری ها هم نیست که شما می گید. بهنام هم کم دردسر نمی کشه" فقط نگاهم می کند. چای را سر می کشد بلند می شود " مرسی، من برم پیش بهرام". این طورکه می خندد با آن موهای  زردش می شود عین روسپی های از کار افتاده. چاقو را محکم تر می زنم به خیار. 


به سوی کامیابی را می برم تو حیاط. صندلی می کشد روی سنگ صدای تیزی می دهد. نگاهم می رود به پنجره های خاموش خانه. کاغذ نت هایم را از لای کتاب درمی آورم " هرکاری که یکی دیگرانجام داده است من هم می توانم انجام بدهم" واقعا می توانم؟ با این زندگی که سهم من شده است می توانم؟"هیچ مانعی نمی تواند سد راه اراده من بشود" به مانعی فکر می کنم که بالا خوابیده است. سد که هیچی، اراده ام را له کرده است. یک چشم و ابروی مردانه می کشم پایین کاغذ. چشم های خمار با مژه های بلند. همین چشم هایش بیچاره ام کرد. نوک مداد را فرو می کنم تو تخم چشمش. سرم را می گذارم روی دست هایم. چشم های کاغذی پر از اشک هایم می شوند. 

نظرات کاربران
X
در صورت مشاهده مطالب مغایر با قوانین و شعونات اسلامی از بخش ارتباط با ما گزارش دهید تا سریعا حذف گردد