یک روز تابستانی

یک روز تابستانی

به صدای آب بیدار می شوم. نور دستشویی می زند تو چشمم. پلک هایم سفت می چسبند به هم. می آید بیرون، در را محکم می بندد. می خواهم بلند شوم، دست و پام خشک شده اند از باد کولر. ناله می کنم " بهناااام" ته صداش هنوز خواب هست " هان؟ بیداری؟" از لای پلک هام تار می بینمش. هوله را سفت می کشد به صورتش. ریشش صدای زبری می دهد. دلم چنگ می شود " داری می ری کولر را هم خاموش کن" هوله نمدار را پرت می کند روی دسته مبل " حالا که بیداری پاشو یک نیمرو واسه من بزن امروز باید زود برم کارگاه" چشم هام را سفت می بندم می روم زیر پتو " من خوابم" صدای تقه در کمد می آید " پاشو دختر خوب، پاشو قربونت برم. شستی پیرهن سفیده را؟ کجا گذاشتیش؟" از زیر پتو می گویم "کدوم یکی؟ سفید خط داره؟" " هان؟آره. خط آبی داره.کجاست؟"" نمی دونم" می دانم، توی سبد رخت چرک ها. صبر کردم سفیدها جمع بشوند به هم، اما امید که رو تخت ما بالا آورد همه اش شد سهم ملحفه ها. دو هفته بیشتر است مانده توی سبد.  پتو را از روی سرم می کشد" یعنی چی نمی دونی؟ پاشو ببین کجاست می خوام امروزبپوشم" باز سوزنش گیر کرده است. به حرص بلند می شوم " چه می دونم، اول صبحی وقت گیر آوردی؟ این همه پیرهن داری خوب یکی دیگه را بپوش" اخمم می کند " نشستی نه؟" چانه می اندازم بالا که نه. دستش را عصبی تکان می دهد " یک ماهه الان، چی کار می کنی تو؟ پس چند تومن پول گذاشتی رو دست من ماشین تمام اتوماتیک بگیریم برای چی بود؟ دکور بزنی؟ خوبه نمی خوای یخ حوض بشکنی با دست بشوری" در کمد را به حرص هل می دهد عقب دنبال پیرهن. یخ که می گوید لرز کولر بیشتر می نشیند به تنم. کیمونویم را از بالای سرم برمی دارم می اندازم روی شانه هام. هنوز دارد غر می زند "خودم بشورم والا سنگین ترم" یک پیرهن سفید با خط های سیاه می کشد به تنش. از پله ها می روم پایین. 


نازگل هنوز خواب است. تا الان سه بار صداش کرده ام اما انگار خواب به تنش می چسبد. داد می زنم " نازی، مامان. پاشو دیگه.کلاست دیر شد" غرغرش بلند می شود " نمیام، می خوام بخوابم" دکمه آخر بلوز امید را می بندم " بیخود! پاشو تا خودم نیومدم بلندت کنم" امید به صدای بلندم با ترس نگاهم می کند. دست می کشم به موهاش " با تو نبودم مامانی، با نازی بودم" و زبانم را می چسبانم به بیخ دندان هایم " ناااااززززززی، بگو نازی" لب هاش را باز می کند. چشمم تو دهنش است. اما باز همان صدا " آیی". نفسم را سرد می دهم بیرون. بهنام اگر بود مثل صدهزار بار پیش می گفت ببین دارد می گوید آجی، اما می دانم که نمی گوید. نه می گوید نازی نه می گوید آجی. فقط می گوید آیی. آیی، آیییییی! می کوبم به در اتاق نازگل " خوابی هنوز؟" خواب است هنوز. چشم هاش را به زور باز می کند "اه مامان، بگذار بخوابم دیگه" دستش را می کشم بلندش می کنم " اه اه و به به نداریم. تا حالا دو جلسه غیبت کردی، امروز هم نری این ترمت را حذف می کنند. پاشو ببینم" بی حوصله بلند می شود. موهای بلندش رفته اند توی هم مثل طناب پیچیده اند دور شانه هاش. دست می کشم لای موهاش " نگفتم شب ها موهات را بباف؟ یک آب بزن به صورتت مامانی، بیا برات شونه شون کنم" صورتش مچاله تر از موهاش است " نمی شه نریم؟ من اصلا این کلاس زبان را دوست ندارم" لب می گزم "بدو، بدو دیر شد" 


یک چشمم به رنگ لیمویی بلوز امید است که چپ و راست می رود هواپیمایش را می زند به قفسه ها، یک چشمم دنبال ماکارونی ماناست. مانا بود لعاب نمی داد یا زر؟ دو به شک می مانم. امید می رسد به ته راهرو بین قفسه ها. صدایش می زنم " مامانی جایی نرو، همین جا پیش من باش" با دست جایی را پشت قفسه ها نشان می دهد " ایه ای" نمی فهمم. با دست اشاره می زنم " بیا این جا" دوباره می گوید. این بار این قدر بلند که زن مسنی که پشت سر من است آه می کشد " ای جان، ناشنواست؟" خون می زند تو صورتم " نه خانوم، خیلی هم خوب می شنوه" امید زل زده است به من. به زور می خندم. به خنده من تاخت می زند آن طرف فروشگاه. ماکارونی را هرچی که هست چنگ می زنم می اندازم توی سبد، پا تند می کنم دنبال امید. زن دنبالم می آید " ناراحتی نداره مادر، این هم لطف خداست این فرشته ها را آفریده برای خوبی ما" صداش پتک می شود توی سرم. لرز می افتد به تنم از ناراحتی. دستم را مشت می کنم. دلم می خواهد همان را بکوبم توی دهنش. به لرزمی گویم " عرض کردم خدمتتون، بچه من هیچ مشکلی نداره، هیچ مشکلی" امید داد می زند " مانی بیخو" صدام می شکند. زن با همان لبخند نگاهش را می کشد روی امید. بچه دوباره صدایم می کند "مانی" و دست دراز می کند به بیسکوییت ها تا برایش بردارم. سبد را می گذارم همان جا کف مغازه. دستش را چنگ می زنم و به حرص می کشانم دنبال خودم. در مغازه جلوی چشم هایم تار می شود. 


امید هنوز دارد نق می زند. افتاده است روی صندلی عقب با ته کفش لگد می زند به در. صدای اوم اومش روی مغزم است. ولوم رادیو را می برم بالا. اخبار جنگ است. از تو کیف آرایشم یک نخ سیگار می کشم بیرون. شیشه را می دهم پایین. تلخی دود می چسبد به ته حلقم. چشم هایم را می گذارم روی هم. دلم می خواهد بکنم از این جا. محکم پک می زنم. دلم می کشد به ساحل. ساحل طلایی با دریای آبی، آفتاب سرخ، نخل های سبز، خانه های سفید، آدم های سیاه. دور از همه کس و همه چیز. به صدای خنده بچه ها پرت می شوم به خاکستری خیابان. تعطیل شده اند. سیگار را به هول پرت می کنم بیرون. اسپری دهانم توی داشبورد است. تا سرم بگردد نازگل پای ماشین است. شالش افتاده دور گردنش، آفتاب می زند روی موهایش مثل طلا می درخشند. تو دلم برایش قل هوالله می خوانم، می ترسم فوت کنم بهش بوی سیگار را بفهمد. آرنجم را می زنم لبه شیشه پشت دستم را می گذارم به دهنم " شالت را بنداز روی سرت مامان جون" صورتش می رود توی هم " وای مامان بی خیال،گرمه" مثلا که دارم لبخند می زنم " خوب من هم گرممه مامانی، اماروسریم را درنمیارم. بنداز سرت. می دونی بابات بدش میاد" شانه می اندازد بالا " بابا که این جا نیست. تو بهش نگی از کجا می فهمه سرم نبوده؟" توپ را بدجوری می کوبد تو زمین من. حوصله توپ بازی ندارم. بی حوصله دستم را تکان می دهم " نمی دونم، خودت می دونی و بابا جونت" از ذوق می خندد. چشم می اندازم عقب. امید خوابش برده است. قلبم مشت می شود. طفلک بچه ام.


به زنگ اول گوشی را برمی دارد "جونم عزیزم؟" سر و صدای کارگاه می پیچد توگوشم. صدام را می برم بالا " بهنام" یک چیزی به کسی می گوید که فقط میل لنگش را می فهمم " الو جان؟ بگو، دارم صدات را" ناخن می کشم روی تکه های الگو " داری سیصد تومن الان برام بریزی؟" داد می زند سر جوادی که دفتر حساب یادش نرود " سیصد برای چی می خوای؟ اتفاقی افتاده؟" سردرگم نگاه می کنم به طاقه های پارچه روی میز " نه، می خوام با مامان بریم پارچه بگیرم، کم دارم یک کم" دادش بلند می شود " سیصد هزار تومن می خوای بدی به پارچه؟ چه خبره؟ مگه برای پادگان می خوای لباس بدوزی؟" "یادت رفته آخر ماه عروسی ماراله؟ من که نمی تونم لخت بیام تو جشن" صداش را می کشد لای دندان هاش " اندازه کل فامیل تو یکی لباس داری باز روت می شه بگی لخت می گردم؟" حرصم می گیرد "عروسی فامیل من که نیست، برادرزاده خودته. وقتی هم زن داداش شما می ره از دوبی خرید می کنه من نمی تونم هرچیزی را بپوشم و بیام" دست انداخته ام به همان جایی که نباید. نفسش را پوف می کند تو گوشی " دویست بیشتر ندارم بهت بدم" بیشتر از صد و چهل پنجاه تومان هم لازم  ندارم " باشه، اما اگرکم آوردم زنگ می زنم بهت" یک چیزی می گوید که نمی شنوم. 


مامان آدرس مغازه را بلد است،اما چشمی. یک بار با یکی از دوست های مسجدیش آمده اند پارچه خریده اند. قیمتی که برای پارچه گفت باورم نمی شد. مفت بود. دو دور مولوی را می رویم سمت خیام و برمی گردیم تا بالاخره کوچه را یادش می آید. کوچه تنگی است. چند تا خانه کلنگی جفت هم دارند می ریزند پایین. می گویم " مامان، مطمئنی این جا بود؟ به این جا نمیاد مغازه باشه ها" تا مامان دست تکان بدهد که تو حالا بیا، کوچه شکم می دهد. مغازه پشت آخرین خانه است. تو ویترینش که چیز دندان گیری نیست. خیلی گلدار و خیلی پر زرق و برقند. پشت پیشخوان دو تا مرد نشسته اند چای می خورند. یکی  پیر،یکی جوان کپ همدیگر. انگار یکی شان را چروک کرده باشند یا آن یکی را گذاشته باشند اتو بخار. حتی ته صدایشان هم شبیه هم است. مامان می نشیند روی صندلی جلوی پیشخوان و زانوش را می مالد. چشم می گردانم تو قفسه ها. پدر می گوید " چی مد نظرته اون را بگو" می گویم " ببینم، چشم" پسر می گوید " آخه ما پشت مغازه هم جنس های دیگه ای داریم بگید چه طرح و مدلی می خواید شاید داشته باشیم" پشت مغازه که می گوید تو دلم یک جور بدی مچاله می شود. انگار گفته باشد پشت مغازه رختخواب پهن کرده ایم. چندشم می شود. به مامان می گویم " بریم" نچ می کند" پ چته تو؟ ای همه راه مونه کشوندی ننشسته ندیده بریم؟ خو ای یعنی که چی؟" در مغازه را باز می کنم " بریم دیگه" کلافه ام، یک جور بدی کلافه ام. 


لطیفه شام بچه ها را داده است، ظرف ها را آب می کشد که می رسم خانه. می گوید " سرویس پایین را هم شستم. اما بالا نرفتم دیگه" سر تکان می دهم که کار خوبی کردی. امید روی کاناپه خوابش برده است. جاروبرقی هنوز وسط سالن است، اسباب بازی های امید هم. رد نگاهم را می گیرد" جمع کنم؟" خسته می افتم روی مبل " نه، تو برو دیرت می شه" صدای نازگل از اتاقش می آید. باکسی حرف می زند. گوشی بیسیم سرجایش است. باز هم چشم من را دور دیده موبایلش را برداشته است. امید را به زحمت بلند می کنم. ماشالا سنگین شده است. دور مژه های بلندش می گردم که افتاده است روی گونه های گردش. تو تخت که می گذارمش تو خواب می خندد. خواب فرشته ها را می بیند شاید. در اتاق نازگل را به ضرب باز می کنم. هول می کند " اِ مامان،کی اومدی؟" تند تو گوشی می گوید " خدافظ بعدا زنگ می زنم" موبایل را از دستش می کشم " قرار نبود این فقط برای وقتی باشه که تنها بیرون خونه ای؟" خودش را لوس می کند " خوب ببخشید، دوستم بود دیگه" نگاه می کنم به آخرین تماس. مبینا است، همکلاسی اش " چقدر حرف دارید شما با هم؟" روی همان نت می گوید " به بابا نگو خوب؟" بی حوصله سر تکان می دهم " بگیر بخواب، فردا کلاس شنا داری باز نگی خوابم میاد" محکم می گوید چشم می افتد دور گردنم ماچم کند. 


چشمم میخ شده است روی صفحه چهارده کتاب که بالاخره می آید. کیفش را پرت می کند روی مبل " عجب روز گندی بود امروز" از همین فاصله هم بوی عرقش می زند زیر دماغم. آستین هاش را می زند بالا "شام را برسون خانوم که بدجوری گرسنه ام" می گویم " می خوای اول یک دوش بگیر خستگیت بره" جلوی در دستشویی می ایستد. عصبی دست می کشد به ریشش " این یعنی که خیلی بو می دم الان؟" مهلت  به حرف نمی دهد" از صبح تا الان گیر این دستگاه لعنتی ام خفه شدم بس که گریس رفت توی حلقم بعد انتظار داری بوی ورساچه بدم؟" در دستشویی باز می شود. نازگل خواب آلود می آید بیرون. با اخم به باباش نگاه می کند. سلام نکرده می رود تو اتاق در را محکم می کوبد به هم. بهنام قاطی می کند" گوسفند بزرگ کردم به خدا. زورش میاد سلام کنه" تشر می زنم " بهنام، فحش نده" راهش را می کشد بالا " صبح تا شب فقط برو حمالی مفت بکن، این از زنمون که می گه بو گند می دی اون هم از بچه مون محل هم بهمون نمی گذاره" هنوز صدای غرغرش تو گوشم است که برمی گردد. آن قدری که تنش بو شامپو بگیرد رفته است زیر دوش. نفسم درمی آید که باز نباید بچسبم به لبه تخت و صبح علی الطلوع همه ملحفه ها را بریزم ماشین. میز را برایش چیده ام. ظرف غذایش را بلند می کند " این چیه؟" "کدو، بادمجون، گوجه، کرفس" صورتش را می کشد تو هم " چه کوفتی هست؟ غذا چینی تایلندیه باز؟"" خودت گفتی شکم آوردی می خوای رژیم بگیری شب غذای سبک بخوری" ظرف را هل می دهد روی میز" شما چی خوردید؟" می دانستم رژیم بگیر نیست " من که شب ها شام نمی خورم، بچه ها هم از ظهری خوردن، فسنجون" " همونو برام بیار، کدو آب پز هم شد غذا؟" هوف می کنم "تو که نمی تونی دست از شکمت برداری چرا الکی می گی برام غذای رژیمی درست کن؟" بی حوصله یک زیتون برمی دارد " سرجدت بی خیال شو این غذا را زودتر بده دارم جون می دم از گرسنگی" 


سرش تو گوشی است. چای را می گذارم جلویش. چانه می اندازد به اتاق نازگل " چش بود این قدر بداخلاق بود؟" فنجان خودم را برمی دارم " قرار بود امشب با هم فوتبال ببینید" خیز برمی دارد روی کنترل " اه بازی را یادم رفت" دنبال اخبار کانال ها را می رود پایین. تلفن زنگ می زند. باباش است. باز شکایت زنش را می خواهد بکند. بهنام می زند روی آیفون " هم به تو گفتم هم به بهرام، من این زن را نمی خوام زورم کردید که الا و بلا همینه" انگار دختر چهارده ساله نشانده باشند پای سفره عقد. بهنام یک سیگار روشن می کند " این یکی دیگه مشکلش چیه آقا جون؟ قبلی را گفتید دزده از کارتتون پول برمی داره، این یکی چشه؟" دلم سیگار می خواهد، بدجوری. باید صبر کنم پاکت تازه باز کند که بردارم. " روز اول گفتم بهتون من زن چاق نمی خوام. گفتم یا نه؟ من هیچ تمایلی به این زن ندارم" بهنام لب می گزد. از خنده یا عصبانیت، نمی فهمم " آقا جون، این حرف ها را بهتره با داداش بهرام بزنید. من نه سر پیازم نه ته پیاز" باباش لجش می گیرد " من طلاقش می دم" بهنام سر تکان می دهد" باشه، طلاقش بدید اما بعدش باز نگید من زن می خوام، خوب؟" صدای بوق می پیچد تو سالن. حتی خداحافظی هم نکرد. چای یخ کرده.


باد کولر می زند زیر پرده توری. صدای دزدگیر یک ماشین از دور می آید. نفس های بهنام داغ است، داغ و تلخ. دهنش مزه زیتون می دهد. چشم هام را می بندم. دلم می کشد به ساحل. ساحل طلایی با دریای آبی، آفتاب سرخ، نخل های سبز، خانه های سفید، آدم های سیاه. زبری ریشش می کشد به گردنم. دلم چنگ می شود. صدای دزدگیر قطع می شود. دراز می کشد کنارم. یک سیگار روشن می کند. پرده جلوی چشمم تکان می خورد. خواب چشم هایم را می برد. تو گوشم چیزی می گوید که نمی شنوم. تا صبح خواب حرفی را می بینم که نشنیده ام. 

نظرات کاربران
X
در صورت مشاهده مطالب مغایر با قوانین و شعونات اسلامی از بخش ارتباط با ما گزارش دهید تا سریعا حذف گردد