دنیای قصه ها

دنیای قصه ها

دیروز وقتی آن پست را نوشتم خیلی گریه کردم. خیلی هم غصه خوردم که حالا حالاها نمی توانم بنویسم. امروز با کلی استرس کامنت ها را باز کردم. باید بگویم انتظار این همه مهربانی را نداشتم. ممنونم که درکم کردید،  ممنون از دعاهای خیرتان.چون بیشتر کامنت ها خصوصی است برای همین چندتای باقیمانده را هم تأیید نمی کنم. و البته انتظار این همه رویانویس را هم نداشتم. صندوق پست شده است شبیه اتاقک اعتراف کلیسا. اصلا باورم نمی شد آدم هایی که فکر می کردم خیلی جدی و منطقی هستند هم گاهی گریزی بزنند به خیال. اما از همه جالب تر خیل دوستانی است که نوشته اند که اصلا از اول من را باور نکرده اند. البته در کمال مهربانی و شفقت این را گفته اند. که فکر نمی کرده اند اصلا کاراکتر من به عنوان یک دکتر و نقاش واقعیت داشته باشد. این که من اصلا این ماجراها و سفرها را در زندگی تجربه کرده باشم، گفته اند در وبلاگ من دنبال حقیقت نبوده اند فقط می خوانده اند چون سبک قصه نویسی ام را دوست دارند و واقعیت یا خیال برایشان فرقی ندارد. فکرمی کرده اند چیزهایی هم که من به عنوان برش هایی از زندگی ام می نوشته ام قصه بوده اند. خودم خیالم، همسرم خیال است، کلا زندگی ام خیال است. 

خوب شاید جایش بود کمی دلگیر بشوم اما راستش را بخواهید از وقتی این کامنت ها را خوانده ام یک لبخند گل و گشاد روی صورتم است. خوب اگر باورم ندارید چه اصراری است من خودم را در چارچوب خشک زندگی ام حبس کنم؟ شما با لطف بسیار درهای دنیای قصه را چارطاق برایم باز کردید. پس من می توانم هرکسی باشم. منیرخانوم نظافتچی باشگاه که زن اصغرآقای معتاد است و چهار تا بچه شیر به شیر دارد. یک نقاش فمینیست در پاریس یا شاید هم یک معلم بازنشسته که یک نوه عقب مانده دارد، یک پزشک زنان که با شوهر رویاییش ازدواج کرده است. یا حتی یک زن خانه دار که بعد از سه تا عروس و داماد فهمیده است شوهرش بهش خیانت می کند. یک طراح مد که با یک مرد متأهل رابطه دارد و تازگی ها فهمیده باردار است. شاید هم مریم جان باشم که هیچ وقت ازدواج نکرده است و پرستار بی جیره و مواجب بچه های برادرش است. چه هیجان انگیز! من هرکسی که بخواهم می توانم باشم.می توانم چندین تابلوی رئال بکشم و برای هرکدام قصه ای بنویسم. هروقت خسته شدم نقشم عوض می شود. مثل یک روح سرگردان که در کالبد تازه ای می رود. شاید یک وقت هایی حقیقت زندگی خودم را هم بنویسم اما آن را هم قصه فرض کنید. 

یاد پستی افتادم که درباره سیمین دانشور نوشتم. گفته بودم چقدر خوب وبلاگ نداشت. اما حالا می گویم خدایت بیامرزد عجب لذتی را از دست دادی بانو. حالا من کی باشم؟! وااااااای

برچسب ها :

دنیای قصه,دنیای
نظرات کاربران
X
در صورت مشاهده مطالب مغایر با قوانین و شعونات اسلامی از بخش ارتباط با ما گزارش دهید تا سریعا حذف گردد