شبی که طوفان شد

شبی که طوفان شد

سنی نداشتم که شوهر کردم. دو ماه بعد ازدیپلم بودکه آمدند خواستگاری. همسایه بالایی بابام این ها جاری خاله شوهرم است. همه فامیلشان بسیج شده بودند برایش زن پیدا کنند. بعدا شنیدم مادرشوهرم دست خوش گذاشته بود برای هرکی یک عروس خوب و بساز برایش پیدا کند. گفتند پسر خوبی است، تازه از سربازی برگشته کنار دست باباش می ایستد مغازه لوستر فروشی. بابام گفت بیایند حرف بزنیم تا ببینیم خدا چی می خواهد. به قول مادر خدا بیامرزم این قدر باید خواستگار می آمد و می رفت تا کی مقبول بیفتد. یک تسبیح را شماره می گذاشت که تا الان چند نفر آمده اند. هرکی از فامیل و همسایه می نشست خانه مان، می گرفت دستش. چقدر خجالت می کشیدم از این کارش. بازار گرمی می کرد یک طورهایی. به همسایه بالایی هم نشان داده بود. او هم قیافه گرفته بود که پس کی آمدند و رفتند این همه آدم که ما ندیدیم؟ اما سر هفته آمد شوهرم را گفت به مادرم. عکسش هم از خاله اش گرفته بود آورده بود نشانمان بدهد که چقدر خوش قد و بالاست. عکسش دلم را زد. وقت سربازی تو جنوب گرفته بود. قد دراز و لاغر ایستاده بود کنار یکی از نخل ها می خندید. سرش کچل بود، صورتش سیاه شده بود از آفتاب. انگار یکی از این عمله های زیر پل، چندشم شد. گفتم نمی خواهم. مادرم گفت وضع باباش خوب است، گفتم مگر قرار است زن باباش بشوم؟ گفت پسرخوب و با خدایی است، گفتم این طوری است بروم زن پیشنماز مسجد بشوم. هرچی گفت، لج کردم که نه. بابام اما گفته بود بیایند، یک بهانه ای پیدا می کنیم می گوییم نه. خوبیت نداشت تو روی همسایه. 

شبی که آمدند باران می بارید مثل سیل. تا عصر هم هوا خوب بود. یک دفعه از سر مغرب طوفان شد. آن ها هم از راه دور می آمدند یکهو ماندند زیر باران. کوچه هم تنگ بود. تا سه پیچ بالاتر راه ماشین نداشت. ماشین را زده بودند سر خیابان، زیر باران آمده بودند. بابام که در را باز کرد، از سر و روی همه شان آب می چکید. 

برچسب ها :

شبی طوفان,شبی
نظرات کاربران
X
در صورت مشاهده مطالب مغایر با قوانین و شعونات اسلامی از بخش ارتباط با ما گزارش دهید تا سریعا حذف گردد