خاک سیگار

خاک سیگار

باز خاک سیگار ریخته بود روی میز. گفت حوصله ندارم، من هم حوصله نداشتم. یکی من گفتم یکی او ، رسید به یک جاهایی که نباید. آخرش با حرص گفت از این زندگی حالش به هم می خورد. خیلی بد گفت. یک جوری که دلم گرفت. هیچی نگفتم، فقط نگاهش کردم. او هم با همان عصبانیت رفت. 

گریه هایم که تمام شد، تلویزیون را روشن کردم و چای گذاشتم. یک فیلم مستند بود از صحرای آفریقا. یک سوسک ماده داشت سرگین شتر را می غلتاند توی شن های داغ تا برسد به یک جایی که سایه باشد. تقلا می کرد از یک سربالایی برود بالا و سر می خورد پایین. یک بار، دوبار، ده بار. آخرش خسته شد رهاش کرد و رفت. چای را ته فنجان می گرداندم به این فکر می کردم که من چقدر قرار است این زندگی لعنتی را تحمل کنم به امید سایه ای زیر یک خار؟ می شود یک روزی بالاخره از دست بداخلاقی هایش خسته بشوم؟ دیگر دوستش نداشته باشم؟ این زندگی را همین طوری که هست رها کنم روی شن ها و بروم؟ خیلی بد افسرده ام کرده بود. هرکاری می کردم صداش از توی سرم نمی رفت بیرون. 

شب دیروقت آمد با یک جعبه شیرینی لرد. می دانستم هیچ کاری آن طرف شهر نداشته است. جای تمام نوشته های روی جعبه باید می نوشت غلط کردم. گفت " یک قهوه می گذاری؟" فقط نگاهش کردم. گفت " الان یعنی قهری؟" هیچی نگفتم. کلافه دست کشید تو موهاش " اصلا ماجرا چه ربطی به تو داره که این طور قیافه گرفتی؟ من گفتم این زندگی، نگفتم که تو". گفتم " من زندگی تو نیستم؟" صدام گرفته بود. یک سیگار روشن کرد. فندک را برداشتم. از پشت دود گفت " ببخشید، اوکی؟ حالا تمومش می کنی؟". فندک را جلوی صورتش زدم. چشم هاش تو شعله می سوخت. گفتم " قهوه نداریم". خندید. نفسش گرم بود و تلخ، مثل خاک سیگار. 

برچسب ها :

خاک سیگار,خاک
نظرات کاربران
X
در صورت مشاهده مطالب مغایر با قوانین و شعونات اسلامی از بخش ارتباط با ما گزارش دهید تا سریعا حذف گردد