این رئال کوفتی

این رئال کوفتی

چند وقتی است از شیوه نقاشی ام خسته شده ام. یک عمر تقلا کردم که بتوانم رئالیست خوبی باشم و حالا این رئال دارد من را بدجوری دلزده می کند. انگار تا کمر گیر کرده ام در گل. سعی می کنم چارچوب های ذهنم را بشکنم اما انگار نمی شود. حتی تصویری که از ابرها کشیده بودم قرار بود رئال نباشد. درخت ها چند خط هستند و کوه ها را فقط با چند تاش کشیده ام. سعی کردم خودم را رها کنم از جزییات. اما باز هم نتیجه همان شد. هرکی دید گفت چقدر طبیعی، چقدر شبیه عکس شده است. خوب فایده اش چیست که نقاشی من شبیه عکس باشد؟ اصلا نمی فهمم این همه سال چه فکری می کردم که این قدر وقت گذاشتم پای این قوانین دست و پاگیر. که یاد بگیرم با مغزم نقاشی کنم. می خواهم نکنم صد سال سیاه. پس شور این کار در چیست؟ احساسش؟ هیجانش؟ و جالب است تنها کسی که از کارهای جدیدم استقبال می کند فقط شوهرم است. که می گوید کارهای شکسته و احساسی ام را بیشتر از آن کارهای دقیق و محکم دوست دارد. اما به هرکی دیگر نشان دادم پرسید خوبی؟ چرا این طوری شدی؟ چرا ادای رئالیست های شکسته خورده را درمی آوری؟ من سال هاست نقاشی می کنم اما این روزها می فهمم که انگار هیچ وقت واقعا ازش لذت نبرده ام. این قدر غرق درستی کار بودم که هستی کار فراموشم شده است. دلم می خواهد فراموش کنم فرم و نور و هر کوفت منطقی دیگری را. دلم می خواهد بتوانم همانی را داشته باشم که حس می کنم، نه آن که فکر می کنم. چرا نمی شود؟ چرا نمی توانم؟
نظرات کاربران
X
در صورت مشاهده مطالب مغایر با قوانین و شعونات اسلامی از بخش ارتباط با ما گزارش دهید تا سریعا حذف گردد