کریسمس

کریسمس

هروقت می گفتند کریسمس است دلم یک خانه ای می خواست با شیروانی پر از برف. یک کاج رنگی رنگی که پشت شیشه های یخ زده است. روی در چوبی یک حلقه سبز است با روبان قرمز. روی زمین پر از بسته های کادو است. یک بابانوئل با ریش های پشمکی هم هست که لپ های گرد قرمز دارد و همه اش می خندد. یک کریسمس می خواستم مثل همان هایی که تو تلویزیون های کودکی ام بودند. وقتی دعوت شدم بروم خانه استادم - همان که رسپی پای سیب را داد - خیلی ذوق زده بودم. اما اقبال بلندم بین این همه انگلیسی که خانه های جادوگری دارند عدل او باید تو آپارتمان زندگی می کرد. درختش هم خیلی خالی و بی رنگ و رو بود. شومینه نداشت بابانوئل هم ظاهرا فقط اولد فشن کار می کرد چون از کادوهای زرورقی پای درخت خبری نبود. البته بعدا خرفهم شدم که بابانوئل فقط شیفت شب کار می کند و کادوها را کله صبح برمی دارند. به هرحال با کادو یا بی کادو اصلا خوش نگذشت. خیلی بی روح بود. بدجوری خورد تو ذوقم. وقتی با شوهرم آشنا شدم یکی از ذوق مرگی هایم این بود که حالا به بهانه او می توانیم کریسمس بازی کنیم. اما زهی خیال باطل. همان سال اول آب پاکی را ریخت روی دستم که از کریسمس و کل وقایع سال نو متنفر است. از نظر ایشان تنها اتفاقی که می افتد فقط یک رقم تو تقویم عوض می شود. همین و همین، دیگر این همه جنجال ندارد. 

آخر خدایی این انصاف است یک ذره بچه تو مهد کاج و کاغذ رنگی داشته باشند بعد من فقط حسرتش را بخورم؟ خوب دلم می خواهد.  

برچسب ها :

کریسمس,کریسمس
نظرات کاربران
X
در صورت مشاهده مطالب مغایر با قوانین و شعونات اسلامی از بخش ارتباط با ما گزارش دهید تا سریعا حذف گردد