عزیزه خانم

عزیزه خانم

سرش توی کتاب است. لیوان نسکافه اش را می گذارم کنار دستش. می گوید ممنون. صداش می شکند تو دود سیگار. پرده را می زنم کنار. یک زن مسن از ته کوچه سلانه سلانه می آید. عصای کهنه ای دستش است. از آن چوبی های سرکج که مادربزرگم خدابیامرز داشت. یک پالتوی نخ نما هم تنش است، با پوتین های یغور سربازی. یاد یک داستان قدیمی می افتم. یادم نمی آید. کدام بود که زن قصه روزنامه می کرد تو پوتین های آمریکایی اش می رفت خرید؟ زن تکیه می دهد به عصا و دستش را می گیرد به دیوار. نفسش گرفته است انگار. یک نایلون دستش است. یک چیزهای سبز و قرمزی هم توی نایلون است. شاید خیار و گوجه؟ شاید هم  انار و؟

"به چی این طور با دقت نگاه می کنی؟"

نسکافه ام را سر می کشم " عزیزه خانم. کارگر این آپارتمان ته کوچه است. راه پله هاشون را تمییز می کنه. خیلی خانوم خوبیه. اما طفلک شانس نداره. معلم بازنشسته است ها، اما همه حقوقش می ره برای نوه اش. طفلکی نوه اش عقب مونده است. پسرش که مرد، عروسش بچه را گذاشت برای این بیچاره و رفت. خودش هم پارسال تصادف کرد پاش دیگه خوب نشد که نشد. پیر که می شی دیگه استخون ها خوب جوش نمی خوره.حالا با این پادردش باید بیاد کارگری"

می ایستد کنارم " چقدر گناه داره" پک محکمی به سیگارش می زند " حالا تو از کجا این طور از همه چیز زندگیش خبر داری؟"

شانه می اندازم بالا " خبر ندارم"

دست هایش را کلافه می برد بالا، یعنی که باز هم؟ پرده را می اندازد برمی گردد سر کتاب. طفلکی عزیزه خانم.


* قصه " به کی سلام کنم" اثر سیمین دانشور است. اگر فرصت کردید حتما بخوانید. یکی از داستان های جاویدان است. 

برچسب ها :

عزیزه خانم,عزیزه
نظرات کاربران
X
در صورت مشاهده مطالب مغایر با قوانین و شعونات اسلامی از بخش ارتباط با ما گزارش دهید تا سریعا حذف گردد