زحمت کشیدم عکس آپلود کردم

زحمت کشیدم عکس آپلود کردم

 کله سحر بلند شد رفت کوه. هرکاری کرد من هم بروم حتی یک سانت هم از زیر پتو تکان نخوردم. گفت برویم طلوع آفتاب را تماشا کنیم، گفتم من غروب را بیشتر دوست دارم. حتی گفت بهت صبحانه خوشمزه می دهم، گفتم نه. خدایی یکی از سخت ترین نه های زندگیم هم بود. وقتی رفت اما وجدان درد گرفتم. فکرکردم بهش زنگ بزنم صبر کند من هم بیایم اما فکر این که صبح زود بروم کوه بعدش بروم خانه علیاحضرت دنبال پسرم، دوباره من را کشاند زیر پتو. مگر یک آدم چقدر توان دارد؟ تازه عذاب بالاتر از این که تعطیل باشی، یک تخت گنده گرم برای خودت تنهایی داشته باشی، خانه ساکت باشد، نگران بچه نباشی، اما نتوانی بخوابی؟ آخرش بلند شدم. فکرکردم وقتی آمد برایش نیمروی قلبی درست می کنم. اما از اقبال بلندم تخم مرغ هم نداشتیم. می خواستم بهش زنگ بزنم برگشتنی بخرد که .. 




خداییش خیلی باحال شد. فکرنمی کردم بتوانم دربیاورم. وقتی دید خیلی جا خورد. انتظارش را نداشت. او هم برای من نان شیرمال داغ گرفته بود. بدجنس می گوید بخور تپل تر بشوی گارفیلد. گفتم کوفتت بشود این همه مهر و محبت من. تازه پررو شده که از این به بعد برایم نیمرو قلبی درست می کنی از این نان قلبی ها هم درست کن. حالا که فعلا وجدانم رفته تعطیلات. هروقت برگشت. 

نظرات کاربران
X
در صورت مشاهده مطالب مغایر با قوانین و شعونات اسلامی از بخش ارتباط با ما گزارش دهید تا سریعا حذف گردد