اسمش را نمی دانم

اسمش را نمی دانم

یک چیزی گرومب خورد بالای سرم. به هول بلند شدم. خواب هنوز روی پلک هام بود وهم برداشتم نکند بوم رمبید به سرم. تخته بندها جلوی چشمم می چرخید. صدای کرت و کرت کفش می آمد از رو بوم. دوباره گرومبی صدا آمد و یک کپه برف از پشت پنجره شره کرد به حیاط. قلبم نشست تو حلقم. خبرشان برف پارو می کردند. هیچ کارشان که به ساعت نیست . تازه چشم گذاشته بودم روی هم لامصب ها. دوباره افتادم روی قالی. شمد را سفت پیچیدم دورم. چه برفی هم شده هوا به این ساعت ظهر این طور تاریک شده. شعله بخاری جلو چشمم می رفت و می آمد. داشت دوباره خواب می بردم که صدای اذان بلند شد. چه اذان بی وقتی بود الان؟ روم را پس زدم پاشدم پای پنجره. وای که خانه ات آباد فائزه، برف کجا بود، آفتاب رفته. وای که الان هاست برسد حاج علی، بعد من هنوز لنگم دراز بود وسط اتاق. این چه خواب مرگی بود. 

چنگ زدم بالشت و شمد را انداختم روی رختخواب ها. چراغ را روشن کردم. نور زردش افتاد روی آینه. پلک هام شده بود خفت باد از زور خواب بلند نمی شد از هم. همان یک خط خماری هم که دارد افتاده بود روی هم. عوضش دماغم خودش کم بود پف گرفته بود شده بود مشته عملگی. کاش می شد آن را هم سرمه بکشم بخوابانم روی صورتم. روزی هم که با خواهر حاجی رفتیم دم حجره اش تا من را ببیند، یک طوری چادر را کشیدم به صورتم که فقط چشم های کبودم را می دید. بعدها خندید بهم که چشمت دارد. شبش نصف قوطی سرمه را خالی کردم دور چشم هام. بی بی می رفت می آمد نفرین می کرد به جانم. که از وقتی کیانوش سرش را گذاشته زمین من هار شده ام، هرز شده ام همین روزهاست بیایند قلعه حسن خان پی من. حرف هاش آتش می شد به جگرم، به زور اشک هام را پس می زدم از تو چشم هام که سرمه نگیرد به صورتم. وقتی آن پسر خیرندیده اش زنده بود یک طور تن و بدن من را می لرزاند. وقتی هم گور به گور شد باز یک جور دیگر باید مصیبتش را می کشیدم. از الهه صبح تا بوق داشتم تو آن خیاطخانه سوزن می زدم به چشمم، هرز شده بودم؟ نوک انگشت هام رفته بود از بس رخت این و آن را شسته بودم این هم دستش درد نکند بود. 

باد پیچید تو شاخه های گردو، محکم خورد به شیشه. دلم هری ریخت. کاش می کند این درخت کوفتی را. بار و برش برای آن هاست، جان به سری اش برای من است. شب و نصفه شب باید جانم برود از دست شاخه های نکبتی اش. لرز نشست به تنم. اتاق نسار بود. باد که می زد سرما می پیچید تو اتاق. شالم را پیچیدم دور شانه هام. لرز تو استخوان هام بود. یک سرمای کهنه ای بود که وقتی می نشست به تنم دیگر گرم نمی شد. از آن شبی که کیانوش من را با یک بچه توی شکمم پای برهنه از خانه کرد بیرون این طور لرز گرفتم. سرمای زمهریر بود. مثل می لرزیدم توی کوچه التماس نامردش می کردم راهم بدهد. شانه را محکم کشیدم به بیخ موهام. سرما که می زند به تنم رنگم پس می رود می شود بلور بارفتن. حجره حاجی هم که رفتیم لرز داشتم. اول های پاییز بود اما من هم فقط همان بلوز توری به تنم بود. هنوز هم نم داشت. خواهر حاجی دیرگفت. شب بود که شستمش. آویزان کردم بالای علاالدین اما باز هم پشت کمرش نم داشت. بی هوا چادر را که پس زدم تا ترکه اندامم را بکشم به چشم حاجی، باد زد به تنم کمرم تیر کشید. شب افتاده بودم تو جا که خواهر حاجی آمد با یک جعبه شیرینی بازاری. 

اتاقم پایین حیاط بود. اذان که تمام می شد، فخری خانوم آتش مطبخ را روشن می کرد. می شنیدم سر و صدایشان را. هر ظهر و شب این قدر بوی پیاز داغ و گوشت نیم پز می کردند توی دماغم که پاک از اشتها می افتادم. عطیه سادات بالای حیاط بود. نه صدایی می شنید نه بویی. سفره که می انداختند چنان به اشتها لقمه می گرفت که حال من برمی گشت. از پشت پنجره سرک کشیدم. چراغش روشن بود. کارگر مطبخ پای پله های ایستاده بود. یک چیزی دستش بود. چشم تنگ کردم. سینی چای بود و یک ظرفی که حکما شیرینی بود. دلم ضعف رفت. برای مرتضایم. بچه ام جان می دهد برای شیرینی. حاجی هم که خواست نقل بریزد توی دستم، دستش را بالا گرفت نقل ها از لای انگشت هام ریخت کف حجره. غصه ام شده بود. دستم را مشت کردم. دو تا دانه ماند به دستم. تا برسم خانه چسب شد نشد بدهم بچه ام. خواهر حاجی اما شب شیرینی آورد. کاش الان هم از آن شیرینی بازاری ها بود. شال را کشیدم روی سرم و پله ها را تند رفتم پایین. قبل اتاق عطیه سادات یک اتاق بود که می گفتند گذاشته اند برای مهمان. من استخوان هام نم کشیده بود آن بالا بعد اتاق رو به آفتاب مانده بود برای وقتی که ننه اش بیاید. دست گذاشتم روی در و با حسرت چشم گرداندم دور اتاق. قالی لاکی داشت و مخده های نو. یک آینه قدی هم به دیوار بود. 

عطیه سادات بالای اتاق نشسته بود. نی قلیانش به دهانش بود. دو تا عروسک پشت سبیل های ناصری بالا پایین می رفتند. من را که دید صورتش را کشید به هم. این طور که می کرد ابروهایش می شد مثل کیانوش، دلم می پیچید به هم. شمس و قمر وزیر هم دو طرفش نشسته بودند. یکی شان قلاب دستش بود یک چیز درازی می بافت. کوچکتره اما فقط نشسته بود با دم موهاش ور می رفت. دوتاشان لب ورچیدند. چشمم رفت دنبال سینی. قوری چینی بود و سه تا استکان و یک ظرف قطاب. یک استکانش جلوی دست عطیه سادات بود. تا شمس وزیر دست بجنباند، استکان دوم را برداشتم. قطاب اولی را خشک قورت دادم و دومی را نم نم با چای خوردم. دست بردم برای سومی. عطیه سادات پوزخند زد " من هم سر دخترها ویار شیرینی زیاد می کردم" قطاب ماند به گلوم. خندیدم " اما من سرمرتضام هم زیاد شیرینی می خوردم. بچه ام الان هم شیرینی زیاد دوست داره". خنده ماند تو صورتش. قلبم چنگ شد از فکر بچه ام. کاش حاجی می گذاشت او را هم بیاورم.اما گفت دختر بزرگ دارد. انگار بچه من عقلش می رسید به این حرف ها. فقط ماه به ماه صد تومان داد بدهم بی بی برای خرجی اش. بیست تومانش را می دهم، بقیه اش را نگه می دارم برای فردا پس فردایی. 

قمر وزیر نفرین می کند به همه آن هایی که هوار زندگی مردم می شوند. مادرش هیس می کند. خانمی است عطیه سادات. فقط حیف که دخترزاست. حیفش برای اوست، میلش هم برای من. فقط اگر از آن اتاق لعنتی می آمدم بیرون عاقبتم خیر بود. یک چای دیگر ریختم برای خودم. شمس وزیر گفت " بفرما"، مادرش باز هیس کرد. قلابش را می تاباند توی نخ سیاه و زیر لب یک چیز هایی می گفت. فحشم می داد، نفرین می کرد، ورد می خواند، نمی دانم. دست دراز کردم قطاب بردارم که نمی دانم چی شد قلابش گرفت به پیشانیم. خداییش بود نرفت توی چشمم. یک طوری سوخت که اشک نشست تو چشم هام. دست کشیدم سر انگشت هام خونی شد. عطیه سادات زد توی صورتش " چی کار کردی دختر؟" درد کم کم زیاد می شد که صدای در آمد. و صدای یاالله حاج علی. از اتاق دویدم بیرون. صدای نفس سنگین عطیه سادات را شنیدم. پابرهنه با یک تا لباس دویدم توی برف ها جلوی حاجی. پالتوش را انداخت روی شانه هام، رفتیم بالا. بعد از شام بود که فخری خانوم رخت و لباس هایم را آورد اتاق مهمان. 

نظرات کاربران
X
در صورت مشاهده مطالب مغایر با قوانین و شعونات اسلامی از بخش ارتباط با ما گزارش دهید تا سریعا حذف گردد