نخوانید بهتر است

نخوانید بهتر است

تازگی ها دچار مرضی شده ام به اسم "اگر". اگر آن وقت این کار را می کردم الان چی می شد، اگر این کار را نمی کردم الان چی می شد. یعنی مثل خوره رفته است توی کله ام هرکی را می بینم هرکاری را کرده است فکر می کنم من هم اگر فلان موقع فلان کار را کرده بودم شاید الان این طوری می شد. نمی دانم فکر کنم دارم می میرم. چون این روزها مدام دارم به گذشته فکر می کنم. کاری که هیچ وقت در زندگیم نکرده بودم. من همیشه از زندگیم راضی بودم. فکر می کردم با همه مشکلات ریز و درشت انتخاب های خوبی داشته ام. خوب توانسته ام جلو بیایم. اما الان چند وقتی است که دارم به همه زندگیم شک می کنم. اصلا درست بود همه چیز را فدای این بکنم که نقاشی کنم؟ انگار آن اپیزود از زندگیم شبیه یک وصله ناجور شده است. آن همه زحمت و درگیری الان شده است فان شب های زمستانی. اما با نبودنش هم نمی توانم که باشم. یا این همه درس خواندن و آخرش کاری که خیلی هم دوستش ندارم. چند وقتی است افتاده توی کله ام که عمرم را هدر دادم پای این درس. اگر هرکار دیگری می کردم، اما مشکل این جاست که کار دیگری نیست که بخواهم با این کار عوضش کنم. فقط هرکی را می بینم می گویم چه کار خوبی کاش این رشته را خوانده بودم اما همین جا می ماند. یا اگر زودتر از این ازدواج می کردم مثلا همان اوایل دهه بیست، بعد الان پسرم بزرگ شده بود و من قبل از این که خیلی پیر بشوم نوه هایم را می دیدم. اما آن موقع نه حوصله بچه را داشتم نه وقتش را. الان در همین سنی که هستم واقعا لذت می برم از بودنش. اگر زود ازدواج می کردم شاید دیگر این همه سال درس نمی خواندم و زندگی بی دغدغه تری داشتم. اما شاید استقلال مالی امروزم را هم نداشتم. یعنی اصلا معلوم نیست چه مرگم است. انگار یک جور مرض خودآزاری گرفته ام که فقط می خواهم یکی باشم جدای اینی که الان هستم اما همینی هم باشم که الان هستم. نمی دانم، نمی دانم.

نظرات کاربران
X
در صورت مشاهده مطالب مغایر با قوانین و شعونات اسلامی از بخش ارتباط با ما گزارش دهید تا سریعا حذف گردد