پرنده نگاری

پرنده نگاری

از همان جلوی در صدایم می کند. داد می زنم " آشپزخونه".. می گوید " چطوری؟"  مثل پسربچه های شش ساله هیجان زده است. خدا به خیرکند. زیرلبی می گویم" خوبم" سر می کشد توی هال " بچه کو؟". یک ابرویم را می اندازم بالا " منزل علیاحضرت مادرتون! .. چی شده این قدر خوشحالی؟". بین راه گفتن "نباشم؟!" می نشیند" یک نسکافه بده می خوام یک چیزی نشونت بدم". یک طوری می گوید یک نسکافه بده انگار تو کافه نشسته است. به طعنه می گویم " تلخ میل می کنید یا شیرین جناب؟!". سرش توی کیفش است. از رو نمی رود " خیلی شیرینش نکن". حال می دهد همین الان یک دعوا راه بیندازم. اما دارم می میرم ببینم چی است که می خواهد نشانم بدهد. یک کاتالوگ مسافرتی است. همان عبارت تورهای طبیعت گردی کافی است تا کل علاقه ام را از دست بدهم. با هیجان می گوید " این فرق می کنه. ببین علی رفته بود می گفت عالی بوده" کاتالوگ را بی حال ورق می زنم. یک چیز جالب می بینم " بیا بریم جفت گیری گوزن ها را ببینیم" صدایش می رود بالاتر " گوش می دی؟ رفته بودن پرنده نگاری، می گفت که .." می زنم بین حرفش " پرنده چی چی؟ پرنده نگاری چیه دیگه؟" شانه می اندازد بالا " می رن تماشای پرنده های نایاب. خیلی جالبه. فکر کن می رن کنار تالاب ساعت ها منتظر می مونند تا پرنده بیاد بتونند ازش عکس بگیرند" قیافه ام چروک می خورد " صبر کن صبر کن من اون قسمت جالبشو میس کردم. چطوری می تونه جالب باشه بری چند ساعت یک لنگه پا بایستی تو گل و شل کنار مرداب که آقای پرنده آیا بیان یا نیان" لیوان را از دستم می گیرد " می تونی خرابش نکنی؟ ببین علی .." شکر را می گذارم جلوش " علی همون دوستت بود که رفته بود تبت مدیتیشن دیگه؟" ذوق می کند که یادم هست " آره آره خودشه" می گویم" یک مشاور مسافرتی نداری که نسبت کمتری با کوالاها داشته باشه؟ یا می ره تبت می خوابه یا می ره کنار مرداب می خوابه" از بالای لبه لیوان با حرص نگاهم می کند. می گویم "جدا من نمی فهمم این همه راه بریم پرنده ببینیم که چی بشه؟ خوب اون ها مثل این گنجیشک ها، نوک دارند دم دارند تموم شد رفت" کیفش را برمی دارد " تو هیچ درکی از طبیعت نداری" منتظر همین بودم. می رویم سر مبحث مورد علاقه ام" خوب آره واسه بچه شهری هایی مثل شما خیلی هیجان داره. اما من که عقاب دیدم التماس می کرد یک گاز بده محل بهش نگذاشتم حالا این همه راه بیام لک لک ببینم؟ افت داره برام" بین خنده هایم یکی از دستگیرها را می زند توی سرم " کوفت هم نشونت نمی دم. منو باش واسه کی دارم قصه تعریف می کنم". خدا را شکر فعلا به خیر گذشت.


حالا نوشتیم: خودمانیم، عقاب که نبود. بچه قوش بود. بالش زخمی شده بود مامانم آورد شب نگهش داشت تا خوب شد. چه پرهای هایت لایت شده خوشگلی هم داشت اما حیف صدایش خیلی زشت بود. صد رحمت به کلاغ. حالا شوهرم که ندیده، کی به کی است  من هربار گنده ترش می کنم. فکر می کنم دفعه بعد برسیم به این پرنده دایناسوری ها. 

حالا من یک سوال دوم برایم پیش آمد. اصلا این اخلاقی است که برویم قایم بشویم یواشکی پرنده ها را ببینیم؟ شاید بدبخت خواست یک کاری بکند کسی نبیند. جدا زشت است. اصلا از نظر اخلاقی هم درست نیست. والا. 

قالت مادرشوهرم " باید زودتر یک فکری برای این دختره بکنیم تا این بچه را از ما نبریده" بچه منظورش همان داماد آینده، آقا عمو است. دارم فکر می کنم قبل عروسی من و شوهرم چقدر از این نقل قول های حماسی داشته است. 

می خواهم کیک گردو و هویج درست کنم. هویج ها را پوست می گیرم که پسرم می پرسد چی می خواهم بپزم. می گویم کیک، یک کم نگاه نگاهم می کند بعد هویج ها را نشانم می دهد "سوپه". یعنی کاملا قانع شدم، بچه بیشتر عقلش می رسد. 

چقدر تازگی ها حرف می زنم و چقدر درهم برهم. کله ام هم همین طوری است این روزها، درهم برهم. خودتان را خسته نکنید برای خواندن، خودم هم این روزها حوصله خواندن پست هایم را ندارم. 

نظرات کاربران
X
در صورت مشاهده مطالب مغایر با قوانین و شعونات اسلامی از بخش ارتباط با ما گزارش دهید تا سریعا حذف گردد