دری وری نامبر تو

دری وری نامبر تو

چه جوی گرفته است همه را که بروند کربلا. حتی کلاس ها هم تعطیل شده است. امیدوارم به سلامت بروند و برگردند. 

شنیده ام قرار است دانشکده های پرستاری جمع بشوند. دوباره مثل قدیم بشود مدرسه پرستاری. هر بیمارستان برای خودش نیرو بگیرد و تربیت کند. به نظرم با گرفتن تحصیلات دانشگاهی از پرستارها یک جورهایی دارند از آن ها سلب قدرت می کنند. اگر همین طوری باشد که شنیده ام وزیر بد انتقامی دارد می گیرد. البته می گویند برای کاهش هزینه هاست. چون این طوری حقوقی که بیمارستان پرداخت می کند خیلی کم می شود. فقط نمی دانم تکلیف قدیمی هایی که استخدام رسمی نیستند چی می شود و این همه دانشکده و هیئت علمی. 

دوباره دچار یأس هنری شده ام. دستم به هیچ کاری نمی رود. مدام توی ذهنم می چرخد خوب که چی؟ حالا بر فرض من این انار هم کشیدم. چه فرقی به حال دنیا می کند؟

آبدارچی ما لیسانس  مهندسی دارد و من تازه این را فهمیده ام. می گوید وقتی تو شرکت هفتصد بهش می دهند این جا یک و دویست، خوب ترجیح می دهد بی خیال اتیکت و کلاس بشود و پول بیشتری ببرد خانه. یعنی این قدر بازار کار نابود است؟ 

من عاشق رقابتم. اصلا رقابت من را زنده می کند. اما با یک رقیب قوی. کسی که ارزش فایت را داشته باشد. آن وقت است که بردن لذت دارد. اما معمولا این را رو نمی کنم. خیلی وقت ها حتی رقیبم هم نمی فهمد که یکی دارد با او رقابت می کند. برای همین است که در یک سایت تخصصی عضو هستم اما در بحث ها شرکت نمی کنم. فقط روی یک نفر خاص متمرکز شده ام که روزمه  خیلی قوی دارد. روی کارهایش، روی ایده هایش. تصمیم دارم گرنت بعدی انستیتو را ازش ببرم. اما حتی روحش هم از این موضوع خبر ندارد. یعنی تا حالا برایش حتی یک کامنت هم نگذاشته ام. اما فعلا رقیب من است. 


بعدا نوشتیم: گفتم سایت تخصصی، یکی از تفریحات من تماشای عکس پروفایل هاست. انگار زورشان کرده اند همان لحظه یک عکس بگذارند. یکی شان که فیوریت من هست یک دماغ در لنز است با چشم ها و گوش هایی در افق. یعنی هیچ وقت از دیدنش خسته نمی شوم. اما یکی هم هست چپکی از خودش عکس گرفته است خیلی هنری شده است. یک طوری که قشنگ تا آخرین دندان آسیایش را هم می توانی ببینی. حالا هی بنشینید پشت سر ایرانی ها صفحه بگذارید. والا خیلی معقول تر عکس می گذارند. یکی از اساتید ام آی تی هست که عکس بیست سال پیش را در کنار سواحل هاوایی گذاشته است. یک پیرهن گل گلی دارد با شلوارک و دمپایی. اصلا هم من اسمش را نمی گذارم خاکی بودن. یک سایت علمی که جای عکس پاهای پشمالو نیست. یک خانم پروفسور دیگر هم هست که دست انداخته دورگردن یک پیرمرد لپ گلی. من اول فکر کردم شاید شخصیت مهمی است که عکسش را گذاشته است. بعد دیدم نه بابا، نوشته شوهرش. فکر کنم طفلک ترسیده کامنت های عاشقانه بگیرد. حتی شوهرم هم که می گوید این چیزها رایج است باز هم نمی تواند روی بعضی عکس ها نخندد. خلاصه خواستید عکس بگذارید یک سی ثانیه روش فکر کنید. آخرش هم مثل من جا بزنید کلا بی خیال عکس بشوید. 

نظرات کاربران
X
در صورت مشاهده مطالب مغایر با قوانین و شعونات اسلامی از بخش ارتباط با ما گزارش دهید تا سریعا حذف گردد