بدترین سناریو- پارت دو

بدترین سناریو- پارت دو

زمانی که من درباره "بدترین سناریو" صحبت کردم یک عده از دوستان فقط قسمت وحشتش را بیشتر کردند. شبیه فیلم ترسناک شد برایشان. به قسمت دوم حرفم زیاد توجه نکردید که گفتم این قدر باید این سناریو را مرورکنید تا بشود مثل پشت صحنه فیلم. ترستان از هیولاهای آینده بریزد. والا هیولا هیچ غلطی نمی تواند بکند ته تهش این است که می خوردت. غیر از این است؟ حالا بگذارید یک مثال عملی برایتان بزنم. فرض کنید من آدمی هستم که از بدو تولد خیلی پرفکت و از روی اصول بزرگ شده ام. از آن بچه هایی بوده ام که پدر و مادرم خیلی خط کشی شده من را در جهت قله های موفقیت جلو برده اند. بعد از کلی مدرک زبان و مدال المپیاد در همان سال اول بهترین دانشگاه پزشکی قبول شده ام. همیشه شاگرد اول بوده ام. بلافاصله تخصص هم قبول شده ام و الان یک جراح فوق العاده هستم. در یک بیمارستان بسیار خوب با یک درآمد عالی  کار می کنم و البته بورس شده ام بروم جان هاپکینز. از نظر عالم و آدم انسان بسیار موفقی هستم اما خودم اصلا این طور فکر نمی کنم. هر روز و هرشب استرس دارم. صبح ها با خستگی بیدار می شوم و شب ها فقط کابوس می بینم. هر لحظه منتظرم یک اتفاق بد بیفتد. سعی میکنم بروز ندهم که از کارم متنفرم. من از اولش هم نمی خواستم پزشک بشوم. پدر و مادرم می خواستند. در واقع اصلا به این فکر نمی کردم که چی می خواهم. فکر می کردم این حتما بهترین راه است. اما برای من بهترین نبود. من آدم درونگرایی هستم که از دیدن این همه آدم در روز وحشت می کنم. تحمل دیدن هر روز بیماری و مرگ برای روح حساس من سخت است. اوایل فکر می کردم این احساس از بی کفایتی من است. چون آن قدری که باید خوب نیستم فکر می کنم این رشته را دوست ندارم. باید بیشتر بخوانم بیشتر بپرسم بیشتر ببینم بیشتر تجربه کنم. اما فرقی نکرد. فقط انگار باتلاقی بود که هر روز بیشتر و بیشتر در آن فرو رفتم. هر روز به این فکر می کنم اگر زودتر انصراف داده بودم. اگر زودتر این کار را رها کرده بودم شاید الان این قدر افسوس نمی خوردم. 

تنها وقتی که خیلی احساس شادی داشتم وقتی بود که رفته بودیم باغ پدر یکی از دوستان. حس خیلی عجیبی بود کار کردن با گل و گیاه. صبح تا غروب بین درخت های میوه. این قدر شوق داشتم که هر روز می رفتم کنار پدرش تا قلمه زدن را نشانم بدهد. ساعت ها تو گلخانه غرق عوض کردن گلدان ها می شدم. و شب ها هنوز آن قدر انرژی داشتم که درباره اش حرف بزنم. من عاشق این کار بودم. حتی وقتی برگشتیم رفتم چند تا کتاب و سی دی گرفتم برای خودم فلفل و بادمجان کاشتم تو تراس. نصف وقتم به گشتن تو نت برای زمین های کشاورزی فروشی می گذرد. دو سال گذشته است اما از ذوق و شوق من کم نشده است. برخلاف تصور همه این یک فان نیست. این چیزی است که دوست دارم باشم. اما این را فقط خودم می دانم. حتی یک پیج برای خودم درست کرده ام که نوشته ام کشاورزم. اما حتی آن جا هم جرأت نکردم عکس بگذارم. فقط با یک اسم مستعار و یک هویت جعلی ساعت های طولانی درباره پیوند پرتقال و انار حرف می زنیم. 

این روزها فکر سمجی توی کله ام است که راحتم نمی گذارد. فکر می کنم کارم را رها کنم بروم دنبال عشقم. بروم دنبال چیزی که به من لذت می دهد نه استرس. 

حالا بدترین سناریوی این آدم را بنویسید تا درباره آن صحبت کنیم. 


سناریو نوشتیم: به قول یکی از دوستان اولین چراغ را خودم روشن می کنم. زمانی که تصمیم می گیرم کارم را رها کنم بدترین قسمتش گفتن چرای آن به دیگران است. باور نمی کنند. فکر می کنند دارم جوک می گویم. بهم می خندند. دستم می اندازند. مضحکه دوستان و همکاران می شوم. مجبور می شوم با همه شان قطع رابطه کنم. پدر و مادرم از همه بدتر هستند. هیچ وقت من را نخواهند بخشید. هرگز با من حرف نخواهند زد. برای همیشه طردم می کنند. من تنهای تنها خواهم شد. دیگر هیچ کس نیست که دوستم داشته باشد و به من اهمیت بدهد. حتی باقی کشاورزها هم دوستم نخواهند داشت. من سال ها درس خوانده ام اما بین آن ها آدم بی تجربه سوسولی هستم. دستم می اندازند و من را جدی نمی گیرند. وقتی استعفایم را می دهم همان روز پشیمان می شوم. نمی توانم به این راحتی این همه سال درس و زحمت را بگذارم و بروم. من چه غلطی کردم؟ عمری که از دست داده ام چی؟ دوباره باید از صفر شروع کنم. آن هم وقتی که فکر می کردم دیگر دوران آرامشم شروع شده است. از خودم یک احمق به تمام معنا ساخته ام. زمینی هم که خریده ام خوب نیست. محصولاتم اصلا خوب نیستند. کار روی زمین مثل جعبه های فانتزی روی تراس رویایی نیست. بازار فروشم خوب نیست. مشتری بد پیدا می کنم. درآمدم خیلی کم شده است. مدام باید نگران دخل و خرجم باشم. کسی هم نیست کمکم کند. همه هم ازم انتظار دارند حالا که زندگیم را رها کرده ام یک کشاورز عالی باشم. نمی توانم شکست بخورم. نمی توانم دیگر به تفریحات سابقم برسم. من یک کشاورز خیلی بدم. از انتخابم مثل پشیمان شده ام. می خواهم برگردم سر کار قبلی اما دیگرقبولم نمی کنند. فقط بیشتر دستم می اندازند. همه می گویند ما که بهت گفتیم. جاهای جدید هم نیرو نمی خواهند. اگر قبولم هم بکنند به گوششان می رسد مسخره ام می کنند. بورسم را هم از دست داده ام. حتی پدر و مادرم هم حاضر نیستند دیگر من را بپذیرند. کسی حتی زمینم را نمی خرد. همه پس انداز و سرمایه ام را از دست داده ام. عمرم را از دست داده ام. دیگر در کارم هم اعتماد به نفس ندارم. دیگر به خوبی قبل نیستم. کسی مثل قبل روی من حساب نمی کند. زندگیم را خراب کردم. 

نظرات این پست بدون پاسخ تأیید می شوند تا بعد که یک نتیجه گیری کلی بکنیم. 

نظرات کاربران
X
در صورت مشاهده مطالب مغایر با قوانین و شعونات اسلامی از بخش ارتباط با ما گزارش دهید تا سریعا حذف گردد