دری وری از هر وری

دری وری از هر وری

با پسرم گرگ بازی می کردیم دور خانه می دویدیم. شوهرم هم تو کتابخانه روی پروژه اش کار می کرد. آمد ایستاد تو چارچوب در با اخم های درهم. یک سری به تأسف برای من تکان می دهد، به بچه می گوید " عزیزم با مامانی یواش بازی کن، خوب؟". این هم شوهر است ما داریم؟

از صدقه سر حضور مامانم به تلویزیون ایران علاقمند شده ام. دیشب داشتیم سریال "نفس گرم" را می دیدیم. حاج خانوم وقتی صدایش را می اندازد ته گلو می گوید "عزیز جان" کعنهو مادرشوهر من. بعد دیشب که برگشت گفت بعد این همه سال هنوز اسم شوهرش را خالی صدا نمی کند، شوهرم که عشق این چیزهاست برگشته می گوید " یاد بگیر اون وقت تو واسه من اسم هم می گذاری". هیچی دیگر، از همان دیشب ملقب شد به حاج آقا!  تازه امروزصدام را انداختم گلوم  بهش می گفتم " حاج آقا من فدای شما بشم عزیزجان". 

این قدر این مردهای خانه این مدت هول زدند برای غذاهای سنتی که مامانم درست می کرد، گفتم یک حالی بهشان بدهم برایشان قرمه سبزی بگذارم. صبح با کلی آب و تاب خبر دادم به آقا که ناهار حتما بیا قرمه سبزی داریم. برایم ذوق می کند که " مگه هنوز از قرمه سبزی های مامانت مونده؟" یعنی کوفت هم نباید بدهم بهش بخورد. 

یک دوست پسر پیدا کرده ام نزدیک نود سالش است. می نشیند تو پارک کتاب های آلمانی می خواند. همین که گفت زمان جنگ جهانی دوم آلمان بوده است من درجا عاشقش شدم. هیچ وقت ازدواج نکرده است و تمام عمرش در سفر گذشته است. یک ماجراهای باحالی از دور دنیا تعریف می کند شنیدنی. با این که خیلی برایم سخت است از عشقم بگذرم اما فکر می کنم خیلی با عمه خانم جور بشود. این طوری که سر سیاه زمستان هم لازم نیست برای چهار تا قصه تو پارک لرزه بزنم. والا!

نظرات کاربران
X
در صورت مشاهده مطالب مغایر با قوانین و شعونات اسلامی از بخش ارتباط با ما گزارش دهید تا سریعا حذف گردد