غرغر

غرغر

من از آن استادهایی هستم که افتخار دارم نام زیبای "عقده ای" را داشته باشم. جز این هم باشد در این آشفته بازار دانشگاه سخت می شود از دانشجوها کار کشید. یعنی جدا من نمی دانم بعضی از این ها برای چی می آیند دانشگاه؟ فقط برای این که درس خواندن مد است؟ یک مدرکی بگیرند برای کار؟ نمی دانم، اما هرچی هست انگار منت می گذارند روی سر ما که تشریف می آورند تا کلاس. همین قدر که قدم رنجه می کنند می آیند کافی است، درس هم که ما برای در و دیوار می گوییم. چون مطلقا برای آن ها نیست. هرکاری می کنند جز توجه به آن بدبختی که دارد گلوی خودش را پاره می کند. بعد هم جالب است فکر می کنند احتمالا استاد مشکل بینایی یا شنوایی باید داشته باشد. نه می بیند دارند با گوشی بازی می کنند، نه می شنود دارند با هم می خندند. یعنی اصلا برایشان اهمیتی ندارد. مدعی هم هستند تدریس باید جذاب باشد تا دانشجو هم توجه کند. گفتم فکر کنم این جا را با مهدکودک اشتباه گرفته اید، می خواهی توجه کن می خواهی نکن برای من هیچ فرقی نمی کند من قرار نیست این درس را پاس کنم  اما وای به حال آن کسی که جلسه های بعدی بگوید این موضوع را نمی داند یا سر کوییز و امتحان بگوید این نبود آن را نگفته اید. که همین طور هم می شود. از الان هم برای پروژه شان بهشان گفته ام چون روزهای آخر ترم خیلی روزهای بدشگونی است و معمولا هفت، هشت نفری از اطرافیانتان فوت می کنند و خودتان به انواع ویروس های کشنده مبتلا می شوید از الان به فکر باشید. می دانند من حتی یک ساعت بیشتر از مهلتی که تعیین کرده ام فرصت نمی دهم اما باز هم انواع داستان های سوزناک را خواهیم داشت. حالا باز این قصه گوهایش مودب ترها هستند که یک جوری می خواهند دل استاد را به رحم بیاورند و ماجرا را بپیچانند. یک عده ای هم هستند قلدرهای دانشگاه که فکر می کنند محض خاطر آن هاست استاد حقوق می گیرد و باید در هر شرایطی در خدمتشان باشد. یعنی این را از یکی شان شنیده ام که می گویم. یکی شان ترم پیش خیلی قشنگ می گفت من تازه ازدواج کرده ام شما باید برای من شرایط خاص قائل بشوید. حالا می گفت تازه بچه دار شده ام باز یک چیزی اما ازدواج چه ربطی دارد به درس نخواندن من هنوز ربطش را نفهمیده ام. الی ماشالله که همه شان هم یا ازدواج کرده اند یا دارند ازدواج می کنند. آن وقت نمی دانم چطوری است می گویند سن ازدواج در ایران بالا رفته است. به تجربه هم دیده ام دانشجوهایی که ازدواج می کنند دو دسته هستند یا خیلی درسخوان و جدی می شوند یا خیلی بی خیال و تنبل. البته اگر داستان های مادرشوهر و جاری را هم ببرند یک جایی غیر از کلینیک من بسیار سپاسگزار خواهم شد. یک وقت هایی اصلا انگار نه انگار محیط علمی و کاری است. فقط یک دسته سبزی کم دارند و یک چادر کودری. با خدمه و آبدارچی می نشینند درددل می کنند. بعد انتظار دارند آن آدم بهش احترام هم بگذارد و وقتی روی میزش کثیف شده نگوید خوب خودت یک دستمال می کشیدی. 

آره خوب، من به سلسله مراتب معتقدم. جز این باشد در این جامعه سنگ روی سنگ بند نمی شود. می خواهند بگویند عزراییلم می خواهند بگویند بداخلاقم عقده ای ام گاز می گیرم  هرچی می خواهند بگویند و گاهی به گوشم هم می رسد مهم نیست. مهم این است که هرکسی سر جای خودش باشد تا کار پیش برود. هیچ وقت نشده به کسی بی احترامی کنم اما در محیط کار با هیچ کس جی جی باجی نمی شوم. مدیر گروه سابق ما می خواست خیلی متواضع و خاکی باشد یک کاری کرده بود که آبدارچی خیلی وقت ها چای دم نمی کرد که کمرش درد می کند مگر چه کاری داشت خودمان انجام می دادیم دیگر. وقتی من اعتراض می کردم می شدم شمر ذی الجوشن. منشی گروه در پیک کار ناپدید می شد بعد از دو ساعت تو امورمالی پیدا می شد که داشته اند صبحانه می خورده اند. این صبحانه خوردن در محیط کار هم که خودش داستان جالبی است. تازه وقتی با کلی لطفا و خواهش می کنم برمی گشت کار انجام بدهد هر کار ده دقیقه ای دو روز طول می کشید. یک روز خیلی راحت برگشته به من می گوید شما سرعتتان زیاد است باید سرعتتان را با من تنظیم کنید. دانشجوها هم که سورشان بود. هروقت می خواستند می آمدند هروقت می خواستند زنگ می زدند. یک بار یکی شان به یکی از اساتید ساعت ده شب زنگ زده بود. جواب نداده بود. فرداش آمده بود شکایت، مدیرگروه هم استاد را  توبیخ کرد. البته الان اوضاع بهتر شده است اما خوب هنوز مانده تا خرابی ها ترمیم بشوند و دوباره برگردیم به روزهای بهتر قدیم.

چقدر غر زدم. قشنگ معلوم است چقدر دلم پر بود ..

برچسب ها :

غرغر,غرغر
نظرات کاربران
X
در صورت مشاهده مطالب مغایر با قوانین و شعونات اسلامی از بخش ارتباط با ما گزارش دهید تا سریعا حذف گردد