آنگاه که خورشید می تابید

آنگاه که خورشید می تابید

چند روز پیش رفته بودم پیش یکی از دوستانم. فنجان های قهوه را روی یک کتاب بزرگ آورد. طراحی روی جلد خیلی غمگین بود و از آن غمگین تر عنوانش بود " آنگاه که خورشید می تابید". گفت فکر می کندعالیا این کتاب را برای منِ مصری نوشته است. با حیرت نگاهش کردم و او فقط سر تکان داد که در سرگذشت لولا انگار من را می دیده است. با خنده گفت " همون قدر نازپرورده و همون قدر جون سخت". خندیدم. اما خنده ام در کتاب گم شد. با لولای شانزده ساله و خجالتی رفتم به مصر زمان انقلاب. همراهش عاشق شدم و درد کشیدم . همراهش ازدواج کردم و رفتم  به بیروت. یک زندگی ساده در دنیایی از تجمل عربی. جنگ های مذهبی . وحشت لحظه های جنگ وقتی دشمن چند خیابان بیشتر فاصله ندارد. و کابوسی که هرگز رهایت نمی کند. عشق متفاوتی که در ازدواج پیدا می کنی. معشوق قدیمی ات را پس از سال ها می بینی و می فهمی همه چیز یک رویای کاذب بوده است. یک دروغ به اندازه همه دنیا. زندگیت می شود چهاردیواری خانه ات. و وای از وقتی خانه ات آوار بشود .. وقتی لولا در اوج غم می گفت درست می شود حتما درست می شود و پناه می برد به دنیای خیالی اش. به جایی که بهش امید بدهد برای ماندن. برای زندگی ..

شب ها وقتی پسرم می خوابید می خزیدم روی کاناپه و تا نزدیکی های صبح می خواندم. حتی دیشب هم که شوهرم بود همین که خوابید آهسته آمدم پایین و غرق کتاب شدم. اصلا ساعت را نفهمیدم تا وقتی بالای سرم ظاهر شد که حالا که این قدر جالب است بلند بخوان من هم بشنوم. رسیده بودم به زندگی سخت در پاریس. وقتی لولا گریه می کرد که نمی تواند آشپزی کند شوهرم بلند خندید. یاد روزی افتادیم که من گریه می کردم چون در روستا یک کوه لباس چرک مانده بود روی دستم و نمی دانستم باید چی کارشان کنم. همراهش تا روستای بدون جاده آسفالت رفته بودم اما برای چند تکه لباس غم دنیا من را گرفته بود. آخرش شوهرم گشت و یکی را پیدا کرد بیاید در یک دانه اتاق کاهگلی ما کارهایمان را بکند. بعد می ایستادم به سختی کیک درست می کردم. هنوز قیافه شوهرم یادم هست وقتی با خوشحالی بهش گفتم کیک پخته ام و او با تعجب گفت "کیک؟! .. کیک؟!". وقتی آنتوان در اوج نداری برای لولا پالتو پوست خرید، من خندیدم. یاد وقتی افتادیم که با همه پولی که داشت برای من گردنبندی را خرید که می دانست دوست دارم. وقتی گفتم الان نه، فقط گفت چیزی نگو تو خوشحال باشی من خوشحالم فوقش بیشتر کار می کنم. راست گفته است عالیا که زن های شرقی خورشید را در قلبشان دارند و مردهای شرقی در دست هایشان. 

این کتاب روایت خاصی است که فقط مخاطبان خاصی می توانند از آن لذت ببرند. یک داستان حرفه ای نیست. یک قصه است که گاهی حتی شخصیت اصلی کتاب فراموش می شود و غرق گزارش جنگی و سیاسی می شود. از نظر تعداد کاراکتر با جنگ و صلح تولستوی رقابت می کند. اما ویژگی خاصی که قلم عالیا دارد این است که هر شخصیت را به یک شکلی برجسته می کند. آدم ها برای چند لحظه روی صحنه می آیند و می روند اما به یاد می مانند. روایت سی سال زندگی یک زن است. به سبک بربادرفته نوشته شده است. دقیقا به همان شکل از یک مجلس رقص در دوران صلح و آرامش شروع می شود و بعد همه چیز در هم می شکند. اما تکه های شکسته را می گذارد کنار هم. لولا به نوعی یک اسکارلت عربی است. البته با ویژگی های شرقی. و در دنیایی متفاوت. اما درست مثل اسکارلت در دنیای واقعی یک دنیای فانتزی می سازد. و این دو دنیا به موازات هم زندگی او را پیش می برند. محبت عمیقی که بین او و شوهرش هست و از یک رابطه زناشویی فراتر رفته است خیلی زیباست. این که حتی در لحظه خیانت هم فکر کند شوهرش عشق نیست که بخشی از زندگی او باشد، همه زندگی اش است. بدون او می میرد ..  

نظرات کاربران
X
در صورت مشاهده مطالب مغایر با قوانین و شعونات اسلامی از بخش ارتباط با ما گزارش دهید تا سریعا حذف گردد