یک پست طولانی

یک پست طولانی

با توضیحات دوستان فهمیدم چرا این قدر این موضوع برای من عجیب بود. ما کلا از دو زاویه مختلف داریم به موضوع نگاه می کنیم. این احتمالا روش مناسبی است اما برای اهل منطق و تفکر. آدم هایی که از روی عقل گزینه ازدواج را انتخاب می کنند. من تقریبا با چیزی به اسم منطق بیگانه ام. خیلی سعی دارم ادای آدم های منطقی را دربیاورم اما نیستم. به قول شوهرم از بیخ موهایم تا نوک ناخن هایم از احساس است. بیشتر تصمیم های زندگیم را هم از روی احساس گرفته ام. وگرنه روی کدام منطق با جیب خالی آمدم این شهر بی در و پیکر هنر بخوانم؟ یا روی کدام حساب و کتاب زندگی رفتم توی آن خانه نمور زندگی کردم فقط چون باغچه قشنگی داشت و آشپزخانه اش را برای چای خوردن دوست داشتم .. به قول قدیمی ها من همیشه عشقی زندگی کرده ام. از این طرف می رفتم حوزه چون درس و بحث را دوست داشتم از آن طرف می رفتم شعار سیاسی می دادم چون هیجان داشت. یادم هست شب یکی از امتحان ها رفتم اتاق مطالعه خوابگاه درس بخوانم. روی میز کناری ام یک کتاب بود در مورد اردشیر بابکان. برداشتم ببینم. همین شد که تا سه صبح داشتم آن کتاب را می خواندم بعد هم تخت خوابیدم تا یک ساعت قبل از امتحان. سر امتحان هم خدا و صد و بیست و چهار هزار پیغمبرش را صف کردم که نمره بیاورم. امتحانم را ناپلئونی پاس کردم. می توانستم نمره خیلی بیشتری بگیرم اگر می خواندم. اما خوب به خواندن آن کتاب می ارزید. دیگر هیچ وقت نسخه اش را ندیدم. تقریبا همه زندگیم همین شکلی بوده است. 

در مورد ازدواج هم از بچگی خانه ذهنم یک جایی بود پشت خانه سیندرلا و کاخ سفیدبرفی. بود که یعنی هنوز هم هست. من عاشق قصه و افسانه های عاشقانه هستم. قصه هایی که هرچقدر هم سخت باشند آخرش با خوبی و خوشی سال های زیادی زندگی می کنند. هنوز هم قصه هایی را که هپی اند نباشند دوست ندارم. این قدر عمیق می روم توی قصه که واقعا آخرش غصه می خورم اگر عروسی نکنند. از وقتی هم پانزده، شانزده ساله ام بود دوست داشتم عاشق بشوم و عروس بشوم. اما خوب مامانم همه را رد می کرد چون می خواست من درس بخوانم. وقتی هم رفتم دانشگاه دیگر دنیایم از آن جا جدا شد. همین هم شد که از اقوام و آشنایان دیگر خواستگاری نداشتم. مرد جنوبی زنی می خواهد که اول عروس خوبی برای مادرش باشد بعد هم کدبانوی خوبی برای خانه اش. عشق خوب است اما به شرط قلیه ماهی. زن روشنفکر به دردشان نمی خورد چه برسد به هنرمند جماعتش. تا درسم هم تمام بشود سنم رسیده بود به زن های جا افتاده فامیل و محله. تازه آن موقع خودم نمی خواستم. دوره ما سن ازدواج رفته بود بالا. اصلا زیر بیست و هفت، هشت سال مسخره بود کسی درباره ازدواج حرف بزند. همه در فکر کار و ادامه تحصیل و سفر خارج بودند. 

خارج از قواعد سنتی هم رابطه جدی نداشتم. غیر از همان موردی که  نشد که بشود، دیگر اتفاقی نیفتاد. هیچ وقت کسی پیدا نشد که بخواهد با هم دوست باشیم چه برسد به پیشنهاد ازدواج.  البته شاید برای این هم بود که جز خانه و کار تقریبا هیچ جای دیگری نمی رفتم. هیچ آدم جدیدی را نمی دیدم اما به هرحال انگار زندگیم فریز شده بود. آن وقتی که خیلی احساس تنهایی می کردم می رفتم نت. پایه ثابت یکی از روم ها بودم. علاقه ای به چت دو نفره نداشتم. می رفتم عمومی می نشستیم جرف می زدیم، چرت و پرت می گفتیم، می خندیدیم، بحث می کردیم، همه مشکلات دنیا را حل می کردیم و بعد می رفتیم می خوابیدیم. فقط دو، سه نفر بودند که بحث های تاریخی و هنری می کردیم. آن هم بیشتر مواقع کنفرانس بود و با چند تا خانم دیگری هم که بودند همه با هم حرف می زدیم. پیشنهاد دوستی هم خیلی زیاد بود اما من نمی توانستم قبول کنم. شاید مضحک باشد اما به نظرم این همین آیدی بود. جدا از صدایش که می شنیدم هیچ هویت دیگری برایش فرض نمی کردم. انگار یک موج صوتی بود در هوا. نمی توانستم قبول کنم او یک مرد است با تمام خصوصیات مردانه. یک هویت صوتی از او ساخته بودم در ذهنم. و برای همین نمی خواستم عکس یا وب هیچ کدام را ببینم. چون هویت ذهنی ام به هم می خورد و دیگر نمی توانستم با او ارتباط برقرار کنم. یعنی تا این حد برخوردم حس محض بود. متأسفانه هنوز هم هست. حتی در این وبلاگ و با آدم هایی که صحبت می کنم برخوردم کاملا حسی است و وقتی هویت ذهنی آن آدم به هر شکلی برایم تغییر می کند دیگر نمی توانم ارتباط برقرار کنم. 

یکی از این آقایان خیلی مصر بود. فکر می کرد نه گفتن من برای این است که اعتماد ندارم. گفت برای این که قبول کنم آشنا بشویم آدرس خانه و شرکتش را می دهد من اول تحقیق کنم بعد بروم او را ببینم. دوستی را هم به قصد ازدواج می خواست شروع کند. حتی هنوز ندیده می گفت یک بازه زمانی شش ماهه بگذاریم که به شناخت برسیم. یک شب هم مادرش را صدا کرد بیاید با من صحبت کند. شرایطش بسیار خوب بود. در واقع عقل سلیم می گفت باید قبول کنم یک بار بروم ببینمش. اما اگر بگویم به چی فکر می کردم می شود کمدی سال. خوب اگر می دیدمش و دوست می شدیم و ازدواج می کردیم آن وقت هیچ حس رمانتیک و عاشقانه ای پشت این ماجرا نبود. جدا فکر می کردم برای بچه هایم قرار است بگویم در چت آشنا شدیم و بعد عروسی کردیم؟ پس احساس ماجرا کجا بود؟ احساس می کردم در یک بنگاه ازدواج شوهرم را پیدا کرده ام. شبیه انتخاب از روی کاتالوگ بود. حتی جذابیت نوستالژیک خواستگاری سنتی را هم نداشت. نمی توانستم دلیلم را برایش توضیح بدهم. می گفت خوب من که همکار یا همسایه ات نیستم امکانش باشد تو را از نزدیک ببینم تصور کن یکی که تصادفی عاشقت شده است. اما مشکل من با تصور حل نمی شد. نمی توانست قبول کند که یک دختر بیست و چند ساله هنوز در کتاب قصه ها و عاشقانه های صورتی زندگی می کند. من هم نمی توانستم قبول کنم که کتاب قصه ها را ببندم و بگذارم کنار. 

وقتی از سی سال رد شدم یواش یواش به این فکر کردم که شاید بهتر باشد کتاب قصه ها را ببندم. اما هیچ طوری نمی توانستم خودم را راضی کنم که این کار را بکنم. سال های زیادی بود که حتی با یک مرد یک قرار غیر جدی هم نداشتم اما باز هم انگار دست و پایم گیر کرده بود. هر روز را به امید یک فردای صورتی و قلب قلبی می گذراندم. بالاخره هم عشق از راه رسید. هرچند یک کم دیر رسید اما برای من همان قصه ای را نوشت که همیشه منتظرش بودم. و جالب این جاست که این بار هم خیلی غیرمنطقی تصمیم گرفتم. منطق می گفت ما از دو دنیای کاملا متفاوت هستیم. این قدر متفاوت که شباهت هایمان انگشت شمار است. تقریبا هیچ نوع تناسب فرهنگی و شخصیتی و خانوادگی نداریم. اساسا کفو تعطیل است در رابطه ما. حتی روی یک موضوع ساده هنری یا اجتماعی هم نمی توانیم به توافق برسیم. یادم هست به اصرار من رفتیم یک فیلم عاشقانه. همان ده دقیقه اول حوصله اش سر رفت.  بعد از بیست دقیقه وول خوردن و غر زدن توی گوش من بالاخره انداختمش بیرون برود سیگارش را بکشد و قهوه اش را بخورد تا من با خیال راحت فیلمم را ببینم. همین تجربه را در مورد فیلم های "اُفسکی" ها داشتیم. که او با رفقایش می دید من می رفتم با کاسکوی صاحبخانه بازی می کردم. یعنی اساسا از کسی که جمله اول می گوید من می خواهم عروسی کنم دیگر چه توقعی می توان داشت؟ نه من خواستم او را زیر و رو کنم نه او من را. امروز بهش می گفتم ما خیلی احمقانه ازدواج کردیم چون من حتی تا یک هفته بعد عروسی یک چیزهایی را که باید قبلش می دانستم را نمی دانستم. البته اوهم گفت دقیقا به خاطر احمقانه بودنش تصمیم گرفته است ازدواج کنیم چون منطق سال ها جلوی ازدواجش را می گرفت و یک بار در زندگی خواسته است افسارش را بدهد دست من احساساتی. و خوشحال است که این کار را کرده است. 

فکر می کنم من هیچ وقت نمی توانم اهل منطق را درک کنم و احتمالا آن ها هم نمی توانند من را درک کنند .. 


بعدا نوشتیم: آهان این را یادم رفت. یکی از دوستان درباره آموزش نقاشی پرسیده است. خوب باید بگویم آموزش مستقیم نقاشی بیشتر در سطوح بالاتر مطرح است که می خواهید وارد تکنیک ها بشوید. در سطح طراحی می توانید از کتاب های خودآموز و مدل استفاده کنید. اما طراحی هایتان را به یک آدم حرفه ای نشان بدهید. آن هم به خاطر تفاوت چشم است. شما چون هنوز در دیدن بعد و حجم و زاویه تجربه و تبحر ندارید ممکن است کاری به نظرتان خوب بیاید که اشکال دارد. مثلا ساختمانی که به نطر خودتان خوب کشیده اید از یک چشم حرفه ای در حال سقوط باشد. بعد همین اشتباه را مدام تکرار می کنید و عادت نمی کنید که ماواری خط ها را هم ببینید. توصیه دیگرم هم این است که از اول عادت کنید که عادت نکنید به کپی کردن. مدل ها خوب هستند برای این که ببینید چطور یک جسم سه بعدی تبدیل می شود به یک تصویر دو بعدی با نمای سه بعدی. اما خارج از مدل ها خودتان هم تمرین کنید. از هر چیزی که دور و برتان می بینید طراحی کنید حتی مدادهایتان یا تخم مرغ و یا بادمجانی که می خواهید بریزید توی غذا. از خانه بروید بیرون و از ساختمان ها و ماشین ها و درخت ها در زوایای مختلف طراحی کنید. اشکال کوچک را بهتر است بگذارید زیر نور چراغ مطالعه تا خطوط و سایه روشن ها را بهتر ببینید. فعلا از اشیای بی جان طراحی کنید و وقتی توانستید یک طرح را کامل کنید بعد بروید سراغ جاندارها. و این که صبور باشید. ممکن است یک ماه، دو ماه و حتی شش ماه هیچ تغییری در کارتان اتفاق نیفتد. اما تمام کسانی که تجربه کار هنری دارند می دانند طلسم در یک لحظه می شکند. در یک آن تغییر اتفاق می افتد و شما یک گام جلو می روید. پس تمرین کنید باز هم تمرین کنید و باز هم تمرین کنید.

همین .. موفق باشید. 

نظرات کاربران
X
در صورت مشاهده مطالب مغایر با قوانین و شعونات اسلامی از بخش ارتباط با ما گزارش دهید تا سریعا حذف گردد