قییییژ

قییییژ

دارد آماده می شود برود سرکار. بین صدای قیژ قیژ ریش تراش چیزی می گوید که نمی شنوم. بی حوصله سرم را از روی گوشی بلند می کنم " چی گفتی؟" نمی شنود. هنوز دارد حرف می زند " علی .. قیییییژ .. خیلی .. قیییییژ .. نمی دونی .. قییییژ" داد می زنم " چی می گی؟ نمی شنوم". سرش را می آورد بیرون با هیجان می گوید " می گم علی تازه از تبت اومده .. این بار باید بریم تبت .." می خواهد از خاطرات سفر علی بگوید که با نگاه من حرف توی دهانش می ماند " چیه؟ چرا این طوری نگاه می کنی؟" دوباره سرم را می برم توی گوشی " هیچی .. چیزی نیست .. خوش به حال علی .. خوش به حال زن علی که تو این تابستون کوفتی دست کم یک مسافرت رفتن .. ما هم می شنویم لذذذذت می بریم". حرفی نمی زند. می دانم الان با چشم های آتش گرفته دارد نگاهم می کند. نگاهش نمی کنم. می نشیند روی لبه تخت " منو نگاه کن ببینم .. من یعنی ..". جیغم را درمی آورد " با اون دست های خیس و موییت نشین روی تخت". از جیغم از جا می پرد " به خدا دیوونه ای تو .. من هم دیوونه کردی". می ایستد دست هایش را می زند به کمرش " خدا را شکر که من اصلا تو را نه سفر بردم تا الان .. نه هیچ وقت .." می زنم بین حرفش " اوووف .. حرف پنجاه سال پیش شد باز .." دهانش باز می ماند " پنجاه سال پیش؟ یک طوری حرف می زنی انگار حبست کردم توی خونه .. همین بهار مگه ما نرفتیم گرجستان؟" شانه می اندازم بالا "این تابستون ما جایی رفتیم؟ تبت پیشکشت .. تا همین شمال هم نرفتیم .. رفتیم؟ نرفتیم دیگه"  سر تکان می دهد " خیلی بی انصافی .. تونستم و نرفتیم؟ تمام این تابستون را خودت بگو چند روزش را خونه بودم؟" با حرص نگاهش می کنم " عوضش من جای تو همه اش خونه بودم" فقط نگاهم می کند. می گویم " حتی این بچه هم دست کم یک روز از این خونه رفت بیرون .. " دست هایش را می گذارد روی صورتش " تو را به خدا باز شروع نکن" اما دیگر شروع کرده ام " مامان جونت حتی به خودش ندید یک تعارف بکنه .. فکر می کنه من کیم؟ پرستار بچه اش؟ تازه ارد هم می ده که فلان لباس را براش بگذارید فلان لباس را نگذارید" آه می کشد " خوب دید من نمی تونم بیام برای همین هم فکر کرده که .." صدایم می رود بالا " باید می گفت .. من خودم می گفتم نه. اما این کار همیشه اش است تو هم مدام توجیهش می کنی .. " می گوید " مادرم است میگویی چی کارش کنم؟ من که نمی تونم بهش چیزی بگم" می گویم " فقط مادر تو مادره؟ مادر من شلغمه؟ .. یک روز رفتم عمه ام را ببینم چی کار کردی؟ نگذاشتی حتی شب بمونم. مجبور شدم نرسیده برگردم. حتی نتونستم مامانم را خوب ببینم .." هوف می کند " یعنی نمی فهمی نمی خوام ازم دور باشی؟" به ادایش هوف می کنم " این قدر دل نازکی خوب می اومدی" سر تکان می دهد " من تحمل ندارم .. باز یک چیزی می گفتند حرفمون می شد" دست هایم را می زنم به کمرم " ااااا؟ چطور من باید تحمل داشته باشم اما آقا نمی تونند تحمل کنند؟ چرا اصلا باید خونواده من هزار کیلومتر اون طرف تر باشند خونواده تو هزار متر اون طرف تر؟" بی تحمل می نشیند روی تخت " ببین عزیز من .." جیغ می کشم " دستت را نزن به روتختی من .." دادش بلند می شود. دستش را می مالد توی صورتم. بالش را می گیرم جلویم با پا هلش می دهم. زورم بهش نمی رسد بالش را از دستم می کشد می اندازد روی زمین. عصبانی سرش جیغ می زنم " پشمالوی چرک". یک لحظه مات نگاهم می کند بعد بلند می زند زیر خنده. همان طور عصبانی نگاهش می کنم. بلند می شود سر دیگر رو تختی را می اندازد روی سرم " دیوانه .." از پشت روتختی می بینمش که هنوز می خندد. دوباره ریش تراش را روشن می کند " ای تو روحت علی .. قیییییییژ"

برچسب ها :

قییییژ,قییییژ
نظرات کاربران
X
در صورت مشاهده مطالب مغایر با قوانین و شعونات اسلامی از بخش ارتباط با ما گزارش دهید تا سریعا حذف گردد