سرماخوردگی

سرماخوردگی

سرمای وحشتناکی خورده بودم. داشتم می مردم از تب و لرز. بین خواب و بیداری زندگی می کردم. خواب و بیداری و دستشویی. فکر می کنم الان باید دل و روده ام یک وجب بالاتر از جایی باشند که باید. شاید هم یک وجب پایین تر. بدنم یک جوری له بود که با هر سرفه ناله ام بلند می شد. انگار یکی با مشت می کوبید توی شکمم. و توی سرم. هر صدایی می آمد حتی صدای آب انگار یکی چنگ می انداخت تک تک عصب های کله ام را از توی گوشم و حلقم می کشید بیرون. دماغم هم الان یک جوری می سوزد که فکر نکنم ناودان ها بعد از باران های گرمسیری هم این طور بسوزند. نفسم هم که بلیطش یک طرفه بود. می رفت دیگر برنمی گشت. وقتی خوابم می برد یک جوری خرناس می کشیدم که انگار لوکوموتیو قرن نوزده داشت از وسط خانه مان رد می شد. خودم از صدای خودم بیدار می شدم. حال مزخرفی بود. با تشکر از خدا و غرغرهای جناب طبیب باشی و پنادورهای عوضی و استامینوفن عزیزم و همچنین سپاس ویژه از شرکت سافتلن، امروز که بیدار شدم کمی بیشتر شبیه زنده ها بودم. فکر می کردم این بار حتما می میرم ..

نظرات کاربران
X
در صورت مشاهده مطالب مغایر با قوانین و شعونات اسلامی از بخش ارتباط با ما گزارش دهید تا سریعا حذف گردد